هجدهم) نقش عشق در دایرهٔ هستی
درآمد
پیشتر در چند یادداشت از عشق سخن گفتیم و از این معنا که عشق چون پدیدهای فراطبیعی و فراعادی است به کار زندگی طبیعی عادی نمیآید، اما در حوزههای فراطبیعی فراعادی شاهکار میآفریند؛ در عالم هنر و در دنیای عرفان. بحث کنونی ما، یعنی بحث نقش عشق در دایرهٔ هستی نیز یکی از دو حوزهٔ فراطبیعی و فراعادی است که عشق در آن نقشآفرین است.
عشق، جانشین عقل
در یادداشت پیشین (یادداشت هفدهم) از تشبیه هستی به دایره (دایرهٔ هستی) سخن گفتیم و بیان کردیم که عقل، در نیمهٔ نخستین یا در قوس نزول این دایره، نقش نخستین آفریده را عهدهدار است که با واسطهٔ آن هستی گسترش مییابد. به بیان فلسفی، عقل بهعنوان نخستین آفریده، منشأ و مبدأ کثرت (= هستیهای گوناگون) نیز هست. همچنین دیدیم که عقل، در نیمهٔ دوم دایرهٔ هستی، یعنی در قوس صعود، منشأ یا سرچشمهٔ معرفت (= شناخت) است؛ یعنی ابزاری است که انسان با آن به شناخت حقیقت و سرانجام به شناخت حقیقت مطلق (به زبان دین: شناخت خدا) میرسد و معرفت حقیقی پیدا میکند.
اکنون سخن این است که اهل عرفان، در جهانبینی خود، عشق را در دایرهٔ هستی بهجای عقل نهادهاند؛ بدین معنا که در قوس نزول هستی، عشق را نخستن آفریده و مبدأ و منشأ کثرت دانستهاند و اگر حکما (= فلاسفه) برای اثبات دینی نظر خود مبنی بر اینکه: نخستین آفریده عقل است به حدیث «اوّلُ ما خَلَقَ اللهُ العَقل» استناد کردهاند، عارفان با نهادن عشق بهجای عقل، «اوّلُ ما خَلَقَ اللهُ العِشق» را به ذهن متبادر میسازند. همچنین عشق را مبدأ کثرت به شمار میآورند. دلپذیرترین و درعینحال دقیقترین و گویاترین بیان این دو معنا (نخستین آفریده بودن و منشأ و مبدأ کثرت بودن عشق) را در دو بیت حافظ میتوان بازجست:
یکم) غزل ۱۵۲:
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
که «پیداشدن عشق در ازل» بیانی است شاعرانه ــ عارفانه از نخستین آفریده بودن عشق و «آتش به عالم زدن» هم گزارشی است هنری ــ عرفانی از ظهور کثرت یا پدید آمدن جهان و موجودات، همچنین استمرار و بقای آنها با واسطه و در پرتو عشق.
دوم) غزل ۴۵۲:
طفیل هستی عشقاند آدمیّ و پری
ارادتی بنما تا سعادتی ببری
که «آدمی و پری» بیانی دینی ــ عرفانی است از موجودات (= ماسویالله: آنچه غیر خداست یا به زبان عرفان: کثرت ظاهری) و «طفیل هستی عشق» بودن بیانی است هنری از منشأ و مبدأ کثرت بودن عشق.
در قوس صعود هستی نیز عشقْ جانشین عقل میشود. در پرتو عشق، شناخت حقیقت، یعنی معرفت، به بار میآید و معرفت، مرکب صعود به جهان حقیقت میگردد (بنگرید به: یادداشتهای دهم تا سیزدهم).
حافظ استفاده از ابزار عشق را برای رسیدن به حقیقت، خطاب به هر مخاطبی (با بهکارگیری واژهٔ پسر) اینسان توصیه میکند:
در مکتب حقایق پیش ادیب عشق
هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی
پسر نماد مرتبه نقص و پدر نماد مرتبه کمال است و سخن این است که آموختن و تربیت شدن زیر نظر معلم عشق (= عشق: تشبیه عشق به ادیب یعنی به معلم) در مکتب حقیقت موجب تبدیل نقص به کمال میشود و ناقص (= پسر) را کامل (= پدر) میسازد. تحصیل در این مکتب جدیتی ویژه میطلبد، زیرا:
عشقبازی کار بازی نیست ای دل سر بباز
زآنکه گوی عشق نتوان زد به چوگان هوس
تأمل در ابیاتی که در آنها خواجه عشق را در معنای معرفتشناسانه به کار برده است روشن میسازد که هر مورد بیانی شاعرانه است در جهت تحقق لوازم خواندن درس عشق در مکتب حقیقت یا به تعبیر خواجه در مکتب حقایق. بهعنوان نمونه:
ــ برخی ابیات بیانگر این معناست که «عشق، مشکل آساننماست»؛ مسئلهٔ مهمی که در نخستین بیت از نخستین غزل دیوان مطرح شده است : «... که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها». همین مضمون است که با تصویرسازیهای گوناگون در سراسر دیوان برآن تأکید شده است. از جمله:
فراز و شیب بیابان عشق دام بلاست
کجاست شیردلی کز بلا نپرهیزد!
یا:
تحصیل عشق و رندی آسان نمود اول
آخر بسوخت جانم در کسب این فضایل
ــ برخی ابیات بیانگر این معناست که عاشق باید یکسره در خدمت عشق باشد و جز عشق را ترک کند:
من همان دم که وضو ساختم از چشمهٔ عشق
چارتکبیر زدم یکسره بر هرچه که هست
یا:
اهل نظر دو عالم در یک نظر ببازند
عشق است و داوِ اول بر نقدجان توان زد
به همین ترتیب در هر بیت آداب خواندن درس عشق در مکتب حقایق بیان شده است و پیداست عاشقی که بدین شیوه عمل کند و به عزم مرحله عشق قدمی پیش نهد سودها خواهد کرد:
به عزم مرحله عشق پیش نه قدمی
که سودها کنی ار این سفر توانیکرد
چنین عاشقی سرانجام به آزادی و آزادگی و جاودانگی میرسد:
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما
@a_daadbeh
Post #30
2.02K