هفتادویک) حافظ و مسئلۀ میهندوستی
درآمد
روزهای پیش از بیستم مهرماه، روز بزرگ یادکرد حافظ بود که یکی از همشهریان عزیز با من تماس گرفت و از من خواست تا به زادگاهم، یزد، سفر کنم و در همایشی که از سوی میراث فرهنگی در کاروانسرای بازسازیشدۀ مُشیر برگزار میشود، سخن بگویم.
به آن دوست گفتم: باآنکه بسیار مشتاقم که به زادگاهم سفرکنم و ــ به تعبیر شهریارــ «بوی صفای پدرم را» از در و دیوارهای کوی و برزنی که در آن زاده شدهام و کودکی و بخشی از نوجوانیام را در آن گذراندهام، بجویم، اما اهریمنی بیدادگر مانع سفر است؛ اهریمن کرونا.
درحالیکه با آن دوست سخن میگفتم خیالم از یک سو در کوچههای خاکآلود خانه پدریام پَرسه میزد و از سوی دیگر به سیر در قصیدۀ شهریار مشغول بود؛ در آن قصیده که شاعر «دلتنگ غروبی، خفه» با پسرش به دیدار کوی و برزن و خانۀ پدری میرود و با چشم اشکبار، خاطرات خود را مرور میکند و در این حال و هواست که سخن را اینسان به سر میبرد:
ناگه پسرم گفت چه میخواهی از این در
گفتم: پسرم، بوی صفای پدرم را
باری، قرار شد سخنانی ضبط کنم و بفرستم. چنین کردم. روزها گذشت و خبری نشد. سرانجام معلوم شد برای «بانی مجلس»، «بدا» حاصل شده است (بدا اصطلاحی کلامی ــ فلسفی است. معنی لغوی آن پدید آمدن رأی و نظر تازه است)، و چنین است که آن ویدئو به یاران کانال و عزیزان اینستاگرام تقدیم میشود.
حافظ و ایران
۱. در دیوان حافظ واژۀ «ایران» غایب است. آیا این به معنای بیتوجهی به ایران و بیمهری نسبت به وطن است؟
۲. از سوی دیگر، دارندگان مشرب عرفانی و گرایندگان به جهانبینی عرفانی جهانوطناند. آیا گرایندگان به جهانوطنی میهندوست نیستند و توجهی به وطن ندارند؟
۳. استاد عزیزمان، دکتر اسلامی ندوشن، دیوان حافظ را شاهنامۀ دیگری میداند. آیا ممکن است پدیدآورندۀ «شاهنامهای دیگر» با دوستی میهن بیگانه باشد؟
در این سخنرانی به تبیین این موضوع پرداختهام که:
نخست، به طور عام، تمام شاعران ما بهگونهای به میهنشان، ایران، مهر ورزیدهاند؛
دوم، حافظ، بعد از فردوسی، وطندوستترین و ایرانگراترین شاعر است و ایرانگرایی خود را با اشارات تاریخی و اساطیری، همچنین از راه طرح و بیان هنری حکمت ملی ابراز کرده است؛
سوم، جهانوطنی در روزگار ما یا آرمان است، یا فریب!
بزرگانِ عارفمشربِ ایرانزمین هرگز مهر از وطن برنگرفتهاند. آن «کوی» که نجمالدین کبری، در نبرد با مغولان، از «نگاهبانی و نگاهداری مردانۀ» آن سخن میگفت کجا جز «وطن (ایران)» توانَد بود؟
های مردان، هوی، های جوانمردان، هوی
مردی کنی و نگاه داری سرِ کوی
ور تیر چنان رسد که بشکافد موی
زنهار! ز یارِ خود نگردانی روی
بیت معروف شیخ بهایی هم که آن را برهان اثبات بیتوجهی اهل عرفان نسبت به میهن و میهندوستی میشمارند اشارۀ مستقیم است به وطن در معنای عرفانی آن (مثلاً «مقام وحدت» یا «مقام فنا») و اشارهای غیرمستقیم است به «میهن»:
این وطن مصر و عراق و شام نیست
این وطن جاییست کاو را نام نیست
وطنِ بینام یا ناکجاآباد همان مقام وحدت است و یادآور آن وطن که همانا وطنِ اینجهانی که «ایران» است برای ما؛ برای ما که ــ به تعبیر حکیم نظامی ــ «همه عالم تن است و ایران، دل» و مصر و عراق و شام است برای مردم آن دیار.
@a_daadbeh
Post #128
3.34K