صفحه 10 موجود نیست*
‼️صفحه 11:
"همه این ها رو انجام داده بود. و بالاخره یه آه آروم کشید.
شازده به ستاره گفت:
_[پس بیا بریم]
ستاره جوابی نداد. فقط آروم با یه نور کم درخشید.
شازده بنگبو، با ستارهای در آغوشش، از پله هایی که به قدرت بالای سرزمین نفرین شده میرسید، بالا رفت.
یک پله... دو پله.... برگشت و به سرزمین نفرین شده باری دیگر نگاه کرد. به همان جایی که با تمام قلبش از ان نفرت داشت.
سه پله.... چهار پله...
ولی با این وجود، برای اولین بار، اون واقعا خوشحال بود که شازده بنگبو به دنیا اومده.
و بالاخره، برجی که همیشه سرد و ترسناک بنظر میرسید، بالاخره شروع به درخشیدن با نوری گرم کرد.
از اون روز به بعد، قرار نبود سمبل یه سرزمین نفرین شده و ظالم باشه، بلکه قرار بود سمبل نوری توی دل شب باشه.
-[بله... یه روزنه نور.....]
شازده بنگبو تو فکر و خیال غرق شد.
-[حالا، در اخر، دیگه مجبور نیستم فرار کنم. حالا میتونم در آرامش، به خواب برم..."]
❤️ Channel : @ZenlessZero_IR
🕹️ Our Team: @GameVidiaIR
