امروز روزِ تولدِ مامان است.چهلوشش ساله شد؛
یا شاید پنجاهوشش، شصتوشش…
عددها برای من همیشه در برابرِ مامان کم میآورند.
من تاریخ تولدش را بلدم.
سال و ماه و روزش را حتی.
اما نمیدانم چطور باید زنی را شمرد که یک عمرش را میانِ «باید»ها پخش کرده؛
که صبحهایش با نگرانیِ ما شروع شده و شبهایش با شمردنِ فرداهای ما تمام شده.
مامان از آن زنهایی نیست که بشود زندگیشان را از روی عکسهای قدیمی فهمید.
باید یکبار میدیدیاش وقتی هنوز بچهها نیامده بودند، وقتی تمامِ دنیا به اندازهی اتاقِ خودش بود و میتوانست برای آیندهاش هر اسمی که دلش میخواست انتخاب کند.
حالا اما اگر از او بپرسی چه میخواهد،
احتمالاً اول اسمِ من را میآورد، بعد اسمِ برادر و خواهرم را، بعد هزار دعای نصفهنیمه برای اینکه ما سالم باشیم و زندگیمان خوب پیش برود؛
و تازه اگر خیلی اصرار کنی، شاید یادش بیاید که خودش هم یک نفر است.
گاهی فکر میکنم مامان، سالهاست از خودش سؤال نکرده که «من چی؟»نه اینکه غصهدار باشد همیشه.
نه.
اتفاقاً بلد است با چیزهای کوچک خوشحال شود.
با یک چای، یک تلفن، یک خریدِ ساده، با دیدنِ ما، با شنیدنِ یک خبر خوب.
اما بینِ همین خوشیهای کوچک، گاهی یک زنِ دیگری را میبینم؛
زنی که انگار هنوز جایی در گذشته ایستاده و منتظر است کسی بیاید بگوید:
«خب، حالا نوبتِ توست.»
و شاید هیچکس هیچوقت این جمله را نگفته باشد.
شاید برای همین است که دلم میخواهد امسال، تولدش فقط اضافهشدنِ یک عدد به سنش نباشد.
دلم میخواهد یک گوشهای از این سال، چیزی برای خودش داشته باشد؛
چیزی که اسمِ هیچکدامِ ما رویش نباشد.
مامان، اگر روزی فهمیدی هنوز آرزویی گوشهی دلت مانده،
لطفاً از کنارش رد نشو.
ما بزرگ شدهایم.
حالا دیگر میتوانی کمی هم
خودت باشی.
تولدت مبارک، مامانِ من.
و اگر روزی از من پرسیدند چند سالهای،
فکر میکنم بگویم:
«
آنقدر که برای ما زندگی کرده؛و امیدوارم از اینجا به بعد، قدری برای خودت زندگی کنی.»
هشتِمهر/۴۰۵ساعتِ دوازده