نمیدانستم دلتنڪَے دل نازڪم میڪند،
آنقدر ڪه به هر بهانهٔ ڪوچڪے چانهام بلرزد و چشمهایم خیس اشڪ شود.
نمیدانستم دلتنڪَے ضعیفم میڪند،
آنقدر که ڪوه استوار غرورم زیر بار ندیدنت ڪمر خم ڪند.
نمیدانستم دلتنڪَے ڪودڪم میڪند،
آنقدر ڪه در نبودنت ساعتها ڪَوشهای بنشینم و با همهٔ دنیا قهر ڪنم.
𝒵𝒶𝒽𝓇𝒶
Post #36647
295