TGViewer
Channel Public Channel
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌NOCTURNE‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌NOCTURNE‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

@xlntxx

a home for the things I couldn't say.
where words become memories,and memories become art.
🎞️🖤🍂
Subscribers
261
Photos
12
Videos
2
Links
9
Recent Posts 20 shown
Post #183 6
๋𝗐‌ı𝗅𝗅𝗈𝗐 ᪶ فور کنید
@Xllxwe آیدی اصلی
@elaraxe با این آیدی جوینم
Post #181 6
𝐕𝐚𝐦𝐩𝐢𝐫𝐞 ☆ فور کنید؛
چایی
Post #179 6
𝖣𝖾𝗌𝗂𝗋𝖾𝖾 ـ فور کنید
Post
Post #178 5

Forwarded from 𝖣𝖾𝗌𝗂𝗋𝖾𝖾 ـ (ـ 𝖬𝖺𝗇𝖿𝗋𝖾𝖽)

لرزش چشمانش سرمای ترس را برایم تداعی می‌کرد؛ آنگاه لحظه‌ای بود که ارامش ساحل من پایان یافت :« چشمانی که عمق ماریانا را در خود جای می‌داد حال با سدی از اشک پوشانده شده بود ».
این منِ ناچیز ارزش افتادن برق غم در مروارید های آبی تو دارد؟

از منی دهگانه برای یکتای پرستیدنی: او
Post #176 4

Forwarded from ‌ ‌ ‌‌‌‌‌‌ ㅤ‌ ‌ ‌ 𝚬𝗅𝗒꯭𝗌𝗂𝗎𝗆 .

   ‌   ‌  ‌ ‌  ‌‌‌❝ 𝖩𝗎𝗅𝗒 𝟣𝟧, 𝟤𝟢𝟢𝟢 ❞‌  ‌ ‌  ‌‌‌‌   ‌ ‌ 

​اما نفسش به یک‌‌باره حبس شد. افکاری درون ذهنش شکل گرفت که گویا رگ‌های پیچیده‌ی خون درون بدن است؛ قلبی سنگین و قفسه سینه‌ای پر از درد، تپیدن را فراموش کرد و تمام درد به سرانگشتانِ پسر انتقال یافت و ریتمِ پیانو تیز و پردرد رقصید. به یک‌باره دست‌هایش از پیانو جدا شد، اما ملودی توی ذهنش نه؛ شروع کرد به رقصیدن. جلوی دو جفت چشمانِ وحشی که فقط برای او نرم بود رقصید... چرخش‌ها ادامه یافت تا زمانی که جلوی آن جفت چشم که همیشه، حتی در تنهایی‌هایش او را نظاره می‌کرد، دست‌هایش را روی صورت مرد کشید و متوقف شد. با پوزخندی که تلاش می‌کرد همه‌چیز را مخفی کند لب زد:
​— دیوارهای این جهنم هنوز زنده‌ان. اما تماشا کردنِ خالی کافی نیست... بگو، این رقصِ خدایت چطور بود؟
​مرد که تا حال حتی یک ثانیه چشمش رو از پسر نگرفته بود خندید، چانه‌ی پسر رو گرفت و خیره به چشمانِ یخی‌اش جوابِ پسر رو داد:
​— هیچ‌چیز از تو برای من کافی نیست... تا زمانی که تمامِ این نفس‌ها درون ریه‌های من تمام بشن.
​پسر خندید و بدون اینکه چیزی بگه سمت چراغ شیشه‌ای رفت و اون رو رها کرد و حال زمین پر از خرده‌شیشه بود. مرد گیج به الهه‌ی بلورینی که درون اون حریر مشکی پرستیدنی‌تر دیده می‌شد نگاه کرد.
​پسرِ مو سپید، بی‌آنکه لکنتی در قدم‌هایش باشد، گامی به جلو برداشت؛ صدای به‌هم کشیده شدنِ بلور زیر پاهایش پیچید، اما پوزخندی عمیق‌تر روی لب‌هایش نشست.
​خم شد، تکه‌ی تیزی از شیشه را از روی زمین برداشت و انتهای تیره و خاموشِ تالار را نشان رفت:
​— این شیشه‌ها نشکستن تا تاریکی رو تاریک‌تر کنن... اینا شکسته شدن تا بازتابِ اون چیزی باشن که پشت سرت ایستاده.
​مرد مو مشکی با شتاب برگشت، اما سایه‌ای که روی دیوار افتاده بود، سایه‌ی غریبه‌ای نبود؛ تصویری از خودش بود با لبخندی که گوشه‌ی لبانش شکل گرفت و به الهه‌ی مو سپیدش خیره شد.
​پسر زیر گوشش زمزمه کرد:
​— حال بگو... کدومتون قراره امشب من رو بپرسته؟
Telegram attach 📎
Post #175 3

Forwarded from ‌ ‌ ‌‌‌‌‌‌ ㅤ‌ ‌ ‌ 𝚬𝗅𝗒꯭𝗌𝗂𝗎𝗆 .

   ‌   ‌  ‌ ‌  ‌‌‌❝ 𝖩𝗎𝗅𝗒 𝟣𝟧, 𝟤𝟢𝟢𝟢 ❞‌  ‌ ‌  ‌‌‌‌   ‌ ‌ 

آنجا بود؛ درون آن تالار قدیمی و خاک‌خورده. تالاری که روزی مجلل‌ترین بود و از صدای تشویق‌ها و غرور پر می‌شد، اما حال جز نالهٔ چوب‌های خردشده و وزشِ بادِ سرد در دالان‌هایش به گوش نمی‌رسید. دستش را روی پیانوی خاک‌گرفته‌ی گوشه‌ی سالن کشید؛ دستی که ساعت‌هایی قبل آغشته به خون بود، حالا بوی حسرت را منتقل می‌کرد. پرده‌های زیبا و مخملین زیر لایه‌ای از غبارِ سنگین جان داده بودند و چلچراغِ عظیمِ سقف، خاموش و بی‌رمق، مانند شاهدی لال به سقوطِ آن امپراتوریِ کوچک نگاه می‌کرد.
​این سالن، روزی معبدِ شخصیِ او بود؛ جایی که افکارش او را به سمت جایگاه می‌‌کشاند تا شاهد رقص زیبای پسر باشد و به نت‌های پیانوی مو سپید گوش سپارد.
​صدای دلخراشی از سمت خروجی سالن آمد، اما پسر بدون نگاهی به خروجی، به سمت پیانو چرخید. گویا او تنها کسی بود که حق داشت با حرکتِ انگشتانش روی کلیدهای عاجی و پروازِ بدن ظریفش روی چوب‌های صحنه، سکوتِ سنگین و تاریک آن قصر را بشکند و تالار را به شکوه سابقش بازگرداند. اما این کار یک قانون داشت...
​— پسرم هوس رقصیدن کرده؟
​پاسخی دریافت نکرد. درست بود؛ در آن مکان که مو سپید خدایش بود و جایگاه و پیانو زمانی بنده به‌حساب می‌آمدند، فقط یک پرستش‌کننده وجود داشت: مردی با موهای مشکی و نگاهی لبریز از جنونی تاریک و خفقان‌آور؛ مردی که عشق را با تملکی مطلق معامله کرده بود. برای او، پروازِ پسر روی صحنه رؤیایی بود که هیچ‌کس حتی در خواب‌هایش حق داشتنش را نداشت. مو سپید معجزه‌ای ممنوعه بود؛ شیشه‌ای زرین و گلی سمی که هیچ جفت‌چشمی در جهان، حقِ به تماشا نشستنش را نداشت.
​امشب هم مانند شب‌های قبل، بوی چوبِ کهنه و مومِ سوخته با عطری از تنهاییِ مطلق آمیخته بود و تنها گرمای آن سالن به منفورترین دوست‌داشتنیِ پسرِ مو سپید تعلق داشت؛ کسی که زیر نورِ یخی و لاغرِ مهتاب که از شیشه‌های منقوشِ پنجره به درون می‌سرید، کنار پیانوی سیاه‌رنگ ایستاده بود.
​صدای سنگینِ گام‌های مرد روی چوب‌های صحنه پیچید. سایه‌اش قد کشید تا روی بدنِ برف‌گونِ پسر، زیر آن حریر مشکی افتاد. دست‌های گرمش از پشت سر، دورِ کمرِ باریکِ او حلقه شد و نفسِ داغش نرمه‌ی گوشِ پسر را سوزاند:
​— دوباره تشنه‌ی ملودی‌هایت شدی، مرواریدِ من؟ یا هوس کردی پرده‌های تاریکِ این تالار رو با رقصت به بازی بگیری... و قلب من رو به آتش بکشی؟
​پسرِ مو سپید چشمانش را بست، تمامِ وزنش را به تنِ مرد تکیه داد و با لحنی خسته اما پر از غرور زمزمه کرد:
​— شاید همه... اما الان سکوتِ این‌جا بیش از حد بلنده. دلم می‌خواد بنوازم تا این دیوارهای سنگی خرد بشن. دلم می‌خواد اون‌قدر روی این سکو بچرخم که نفسی درون سینه باقی نمونه.
​مرد سرش را در گودیِ گردنِ او فرو برد، عطرش را به ریه‌هایش هدیه داد، فشاری محکم به کمرش آورد و با صدایی کم‌حجم اما پر از سلطه و خشم گفت:
​— پس بنواز... و بچرخ. اما فراموش نکن که این آهنگ، این قدم‌ها و این نفس‌ها فقط مالِ منه... و تو حتی حق گرفتنش رو از من نداری. اگه حتی یک نت از شیشه‌های این عمارت بیرون بره یا سایه‌ی دیگه‌ای رقصت رو ببینه، خودم این معبد رو روی سرِ هردومون خراب می‌کنم. می‌دونی که تو شاهکارِ پنهانِ منی... و هیچ‌کس نباید تو رو بپرسته جز من.
​پسرِ مو سپید پوزخندی از سرِ لذت زد، دست‌هایش را روی کلیدهای پیانو گذاشت و با اولین ضربه، جنونِ خفته‌ی سالن را بیدار کرد... و برق هیجان را به چشمان مرد هدیه داد.
نت‌های پیانو به نرمی نواخته می‌شد و گوش‌هایش را نوازش می‌کرد...
Post #173 8
𝘛𝘦𝘦𝘯 𝘴𝘱𝘪𝘳𝘪𝘵 .⋆ فور کنید
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
Post #172 8
𝘛𝘦𝘦𝘯 𝘴𝘱𝘪𝘳𝘪𝘵 .⋆ فور کنید
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
Post #168 16
رو‌ح‌ِ ســوختـه؛ فور کنید
@Xllxwe آیدی اصلی
@elaraxe با این آیدی جوینم
Post #166 16
رو‌ح‌ِ ســوختـه؛ فور کنید
Post
Post #165 7

Forwarded from رو‌ح‌ِ ســوختـه؛

زندگی؟ کدام زندگی؟ همانی که برباد رفته؟

آن روز، او از من پرسید: «به نظر تو، زندگی چیست؟»
من در پاسخ به این پرسش، بسیار تأمل کردم؛ اما پس از‌ گذشتِ دقایقی، به او گفتم: «زندگی؟ کدام زندگی؟»
او به زدنِ لبخندی سرد و غمگین بسنده کرد؛ اما هر دو می‌دانستیم که پاسخِ من، چیزهای بسیاری را در خود جای داده بود؛ چیزهایی که هیچ‌کدام قادر به یادآوری‌شان نبودیم.

بله! در زندگیِ همه‌ی آدم‌ها، اتفاقاتِ گوناگونِ ناگوار، شاد، یا شاید بی‌هیچ حسِ خاصی رخ می‌دهد؛ اما زندگیِ من... از همان بدوِ تولد، نابود شده بود!
انگار بندِ نافم را با پوچی و بدبختی بریده بودند!
زندگی‌ام چنان بود که هرچه در آن کاوش می‌کردی، هیچ شادی یا لبخندِ زیبایی نمی‌یافتی!
آخر این هم شد زندگی؟ معلوم است که نه، من و نسلِ من، فقط مردگانی هستیم که گور و کفن ندارند!
می‌پرسی چرا؟
بگذار برایت بگویم!
چون هر نفسی که من و تو می‌کشیم، فقط نشان می‌دهد که ما همان مردگانی هستیم که گور ندارند، کفن ندارند، آزادی ندارند؛ اما بدبختی؟ تا دلت بخواهد!

به جوانانِ دیگر کشورها نگاه می‌کنم و آه، چه حسرتی می‌خورم!
آخر مگر می‌شود جوانی این‌قدر بی‌دغدغه باشد؟ این‌قدر شاد، این‌قدر غافل از اینکه روزی، او هم ممکن است به مرده‌ای بی‌کفن تبدیل شود؟
انصاف نیست... آخر مگر ما فرقمان با آنها چه بود؟ چه شد که ما این‌گونه زاده شدیم و آنها آن‌گونه؟ چه کسی این خط را کشید؟ کسی که این خط را کشید.. با خود نگفت آنها نیز جوانند؟... حق زندگی، خوشبختی دارند و شاید دلشان خواست طمع شادی را بکشند؟
نمی‌دانم.

نمی‌دانم... شاید واقعاً بندِ نافِ من و شما را با بدبختی و پوچی بریده باشند!

شما؟ شما که غریبه نیستید، پس بگذارید رک بگویم:
اینجا، ما چیزی به نام زندگی نداریم! ما اینجا فقط می‌توانیم دوام بیاوریم و همه‌چیز را به لیستِ حسرت‌هایمان اضافه کنیم.
نمی‌دانم، اما خسته شده‌ام از اینکه هر بار چیزی در زندگی‌ام درست نمی‌شود، تنها واکنشِ من این باشد که بگویم: «نمی‌شود دیگر... شاید در زندگیِ بعدی.»
اما اگر زندگیِ بعدی وجود نداشت، چه؟ من و تو، با این جوانی که هیچ‌چیزِ آن شبیه به جوانی نبود، با این همه حسرت، درد، بدبختی و نداری... چه کنیم؟
چه کسی پاسخگویِ ماست؟

... و در پایان، می‌خواهم بگویم: درست است که امید هیچ‌گاه هیچ‌چیز را درست نمی‌کند؛ اما انسان است دیگر... چه می‌شود کرد؟
پس امیدتان را از دست ندهید.
می‌دانم، می‌دانم که این زندگیِ ما درست نمی‌شود؛ اما بیایید امیدِ خود را بدرقه‌ی نسلِ جوانِ پس از خود کنیم.
امید داشته باشیم که آنها مانندِ ما، مردگانی بی‌کفن و گور نباشند.
Older posts →

About this channel

How can I read @xlntxx without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌NOCTURNE‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌NOCTURNE‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ have?
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌NOCTURNE‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ (@xlntxx) has 261 subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌NOCTURNE‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →