پاییـز پیـش از تو...صرفا نام فصلی بود. موسمی محصور در تقویـم، بی خبر از رازی که تقدیـر در آستینِ خویـش نهفته داشت. تا آن شـب که در خزان به تو رسیدم و دریافتم فصول، نه در تقویم که در تقدیر حلول میکنند. نه تکراری می شوند و نه تکرار پذیر چنان در کالبـد سرنوشت جاودانـه نفوذ می کنند گویی از آن پس هر نغمـه ای که از حنجره خزان برخاست شرحِ تو بود. گویی ترانه ها پیش رؤیتِ چشمانم تو را دیده و پیش از ادراکِ حضورت به هوایت سروده شده بودند.
هر نـوا...پژواکی از تـو و هر سکـوت قریـنه ای از تـو. تو زاده ی همیـن موسمِ مسحور بودی. خزانِ غم پرور و عشق گستر، که ارغوانِ غروب و عطرِ باران و سوزِ دلتنگی را در جامِ جانـت آمیـخت. چنان که در عشق تـو نه حادثه ای ،که میراث شد و نه احساس، که سرشت شد .
تو از آن فصل آمدی و من از همان فصل به تو رسیدم یک بار پاییز در تقویم حلول کرد و یک بار در من.
خزانِ غم پرورم.