جواب آینه:
انعکاس هم ساکت میمونه،نه لبخند میزنه نه پلک میزنه،فقط نگاهت میکنه،
یک دقیقه
دو دقیقه
سه دقیقه
بعد متوجه چیزی میشوی...
تو از شدت خیره شدن، چشمات خشک شده؛ اما انعکاست حتی یک بار هم پلک نزده
آرام، خیلی آرام، لبخند کوچکی روی صورتش شکل میگیره
«بالاخره.»
صداش انقدر ارومه که تقریباً شبیه فکر خودت شنیده میشه
«تو هم فهمیدی که حرف زدن، همیشه لازم نیست.»
مکث.
«پس بذار من یه سؤال بپرسم.»
انعکاس کمی جلو میآید؛ صورتش تقریباً به سطح شیشه میچسبد.
«چند وقته داری به من نگاه میکنی...»
چشمهایش باریک میشوند.
«بدون اینکه بفهمی من دارم تو رو نگاه میکنم؟»
