نمیدونم چند وقت گذشته دقیقا..
چهار سال..؟
پنج سال..؟
یادمه اوایل از بودنت تشکر میکردم.. یادت میاد؟ بهت گفته بودم از بعضی آدما باید حتی به خاطر وجود داشتنشون تشکر کرد
بعدش انقدر عادت کردم به بودنت که اصلا فراموش کردم ازت تشکر کنم..
ته ته دلم تو رو همیشه تو تصورم از اینده میدیدم..
که حتی وقتی به یه جایی رسیدم.. حتی وقتی خیلی خیلی بزرگ شدم.. بازم تو هستی که بیام بهت بگم امروزم چطوری بود و چیکار کردم..
تو همیشه اون بخش از روزمی که وقتی باهاش حرف میزنم نیاز ندارم نگران باشم..
منم کافی نیستم..
هیچوقت هیچکس کافی نیست..
هممون یه مسافریم تو این دنیا.. لنگر ننداختیم و قرار نیست بندازیم
پس چه اهمیتی داره بقیه درموردمون چی فکر میکنن؟ میخوای بشیم تمام انتظارات اطرافیانمون؟
بعد که شدیم چی میشه؟ بازم خودتی؟
بازم این تویی؟ اگه هرچی اونا میخوان باشی.. چطور میتونی بگی تو تویی؟
اگه آرزوهای اونا باشیم.. پس آرزوهای خودمون چی؟
کی فکرشو میکرد تا اینجا بیایم؟
زندگی عجیب و مزخرفه نه؟
این دنیا اصلا قشنگ نیست.. گاهی هیچ چیز قشنگی نداره
گاهی هم همه چیز قشنگه
Post #4312
5


