تو خودت اینطور خواستی، شازده من.
من برایت صبر کردم. بیشتر از چیزی که باید. بیشتر از چیزی که یک آدم میتواند برای دیگری تحمل کند. تمام فرصتهایی را که داشتی، یکییکی جلویت گذاشتم و منتظر ماندم شاید یکبار بفهمی چه چیزی داری.
اما تو هیچوقت نفهمیدی.
هر بار که باید میماندی، رفتی. هر بار که باید دستم را میگرفتی، رها کردی. و هر بار که باید میفهمیدی، آنقدر دیر فهمیدی که دیگر چیزی برای نجات دادن باقی نمانده بود.
حالا به خودت نگاه کن.
به چیزی تبدیل شدهای که خودت ساختی.
من نابودت نکردم، شازده. تو خودت این کار را کردی. با همان انتخابهایی که فکر میکردی هیچ اهمیتی ندارند. با همان بیتفاوتیهایی که خیال میکردی من همیشه تحملشان میکنم.
من فقط ایستادم و نگاه کردم.
صبر کردم.
یک بار، فقط یک بار، میتوانستی انتخابم کنی.
اما نکردی.
پس حالا نوبت من است که دیگر کاری نکنم.
بگذار همان چیزی را تجربه کنی که با دستهای خودت برای من ساختی. بگذار شبهایت طولانی شوند. بگذار سکوتت سنگین شود. بگذار هر چیزی که زمانی برایت عادی بود، حالا نبودنش را به رخ تو بکشد.
من دیگر قرار نیست نجاتت بدهم.
و شاید تلخترین قسمت ماجرا همین باشد؛ اینکه هنوز میتوانستم دوستت داشته باشم، اما دیگر نمیخواهم.
تو فرصتت را داشتی.
تمامش کردی.
پس بله، شازده من...
لیاقت تو همین است.
نه به خاطر اینکه من میخواهم رنجت را ببینم؛ بلکه چون دیگر هیچ دلیلی برای نجات دادن کسی که خودش با تمام توان در حال نابود کردن خودش است، ندارم.
حالا بمان.
با خاطراتت.
با اشتباهاتت.
با جای خالی من.
و اگر یک روز، درست در همان لحظهای که دیگر هیچ چیزی برایت باقی نمانده، یادت افتاد که یک نفر زمانی برایت صبر کرده بود، امیدوارم بفهمی چه چیزی را از دست دادی.
من همان کسی بودم که میتوانست بماند.
اما تو کاری کردی که رفتنم تنها چیزی باشد که برایم باقی مانده.
حالا آرامآرام فرو بریز، شازده.
من دیگر دستم را برای گرفتن تو دراز نمیکنم.
Post #13168
188