نه میتپه از شوق
نه میلرزه از درد.
فقط هست
یه تکه سنگِ خسته
میونه سینهام جا خوش کرده
بیهیچ خاطرهای، بیهیچ حسی.
نه صدایی از گذشتهها بیدارش میکنه؛
نه آیندهای روشن وسوسهش میکنه.
فقط نگاه میکنه...
با یه بیتفاوتی عجیب،
به دنیا،
به آدمها،
به همه چیز.
انگار یه روزی،
جایی بین بغضهام،
بین گریههام،
یه چیزی شکست...
و دیگه هیچوقت درست نشد.