امروز که درحال اتوبوسگردی به دور شهر همراه با سمانه بودیم، بهش گفتم: تاحالا شده اتفاقی برات بیوفته که انقدر بزرگ باشه که حس کنی اصلا یادت نمیاد که قبلش چجور آدمی بودی؟ مثلا چه علایقی داشتی، چطور وقتی زندگی سخت میشد خودتو نجات میدادی یا چطور خودتو دوست داشتی؟
گفت: آره، برای من خیلی وقت پیش
منم گفتم: واسه منم شش سال پیش بود... هنوزم یادم نمیاد که قبلش کی بودم...
خیلی عجیبه مثل یه تولد دوباره میمونه. چارهای هم جز ادامه دادن با همین وضع نیست.
Post #9457
31
- ❤ 4