مهاجرت سخت است.
پر از شجاعت است و جسارت؛
پر از دل کندن، دوباره ساختن و از نو شروع کردن.
هشت سال از مهاجرت من گذشته
و حالا در ابتدای سال نهم ایستادهام.
اوایل، هر چند ماه یکبار کسی برایم پیام میداد و میگفت:
«من هم دوست دارم مهاجرت کنم.»
از کشور دیگری میپرسید، از تجربهای تازه، از زندگیای متفاوت.
در حرفهایشان شوق بود، کنجکاوی بود، انتخاب بود.
اما حالا آن پیامها شدهاند هر روز.
هر روز کسی میپرسد:
«از کجا شروع کنم؟»
«کدام کشور راحتتر است؟»
«چطور میتوانم بروم؟»
«فقط یک راهی نشانم بده.»
و چیزی در این پیامها عوض شده است.
دیگر کمتر کسی از «علاقه به مهاجرت» حرف میزند.
بیشترشان از اجبار به مهاجرت میگویند.
از اینکه دلشان نمیخواهد بروند،
اما احساس میکنند دیگر نمیتوانند بمانند.
از پدر و مادری که نمیخواهند تنها بگذارند.
از خانهای که دوستش دارند.
از دوستانی که نمیخواهند از دست بدهند.
از زبانی که زبانِ زندگیشان است.
از خیابانهایی که تمام خاطراتشان در آنها جا مانده.
و بعد میپرسند:
«تو چطور توانستی بروی؟»
و نمیدانم چطور بگویم
که رفتن فقط خریدن بلیت و گرفتن ویزا نیست.
مهاجرت یعنی یک روز میفهمی
آدم میتواند همزمان دو جا را «خانه» بداند
و در هیچکدام کاملاً در خانه نباشد.
یعنی سالها بعد هم ممکن است
با یک بو، یک آهنگ، یک غذا،
یا حتی یک جملهی ساده
ناگهان چند هزار کیلومتر به عقب برگردی.
مهاجرت میتواند فرصت باشد.
میتواند نجاتبخش باشد.
میتواند زندگی تازهای بسازد.
اما دلم میگیرد وقتی میبینم
برای خیلیها دیگر یک انتخاب هیجانانگیز نیست؛
شده راهِ فرار از چیزی که دیگر تاب آوردنش را ندارند.
شاید تلخترین بخش ماجرا همین باشد:
اینکه یک نسل،
به جای اینکه بپرسد
«کجا دوست دارم زندگی کنم؟»
هر روز بیشتر از خودش میپرسد:
«کجا میتوانم زندگی کنم؟»
#سیما_امیرخانی
🍀•|• @sima_amirkhani
Post #30005
185