بوسه هایم
ابر میشوند،
نه از شرم،
از وزنِ نگفتن.
و شهر
در عطشِ این باران
دهان میگشاید.
قطرهقطره میبارم
بر پیراهنِ دیروزیِ باد،
بر پیشانیِ مردی که
نامِ تو را
در دودِ چایِ غروب میبیند.
تو
در هیچ پنجرهای نیستی
و من
تمامِ بارانِ این شهر را
گریه میکنم
#مرضیه_عربلو
Post #39998
17