بعد میرسی به جایی که حتی از دوستات هم خستهای؛ از آدمهایی که فقط روزهای خوب رو بلدن و وقتی واقعاً بهشون احتیاج داری نیستن، از اعتمادهایی که راحت شکسته شدن و حرفهایی که گفتی و بعد فهمیدی نباید به هر کسی میگفتی. از خانواده هم خسته میشی، از مقایسه شدن، از اینکه همیشه باید قوی باشی و کسی خستگیت رو نبینه، از اینکه اشتباهاتت بیشتر از تمام تلاشت دیده بشه و گاهی حتی جایی که باید خونه باشه هم نتونی واقعاً احساس آرامش کنی.
یه جایی دیگه حتی دنبال مقصر هم نمیگردی. فقط میفهمی که خیلی چیزها رو بیشتر از چیزی که باید تحمل کردی و خیلی آدمها رو بیشتر از چیزی که باید نگه داشتی. میفهمی چند بار خودتو فراموش کردی تا بقیه ناراحت نشن، چند بار سکوت کردی تا دعوا نشه، چند بار از چیزی که آزارت داد گذشتی فقط چون نمیخواستی کسی رو از دست بدی. بعد یک روز میبینی دیگه چیزی برای توضیح دادن نداری؛ نه اعتراضی، نه انتظاری، نه حتی حرفی که بخوای ثابت کنی حق با تو بوده.
فقط ساکتتر میشی و آرومآروم فاصله میگیری. نه از روی غرور، از روی خستگی. دیگه منتظر نیستی کسی برگرده و بفهمه چهقدر شکسته بودی، منتظر عذرخواهی نیستی و برای موندن کسی التماس نمیکنی. دیگه خودتو برای دوست داشته شدن تغییر نمیدی و برای آدمی که قدر موندنت رو نفهمیده، دنبال دلیل نمیگردی. یاد میگیری بعضی آدمها رو باید دوست داشت و ازشون گذشت، بعضی رابطهها رو باید همونجایی که تموم شدن رها کرد و بعضی زخمها رو هم قرار نیست تا آخر عمر دوباره باز کنی تا ثابت کنی هنوز درد دارن.
یه جایی میرسی که دیگه حتی «کاش» گفتن هم برات فایدهای نداره. نه اینکه دیگه چیزی برات مهم نباشه، فقط دیگه نمیخوای چیزی که آزارت داده بیشتر از این ازت زندگی بگیره. نمیمونی برای کسی که موندنت براش مهم نیست، برای رابطهای که فقط خودت داری نجاتش میدی نمیجنگی، دنبال آدمهایی که رفتن نمیدوی و خودتو بابت چیزهایی که هیچوقت دست تو نبوده سرزنش نمیکنی.
فقط میگذری؛ از آدمها، از خاطرهها، از دلخوریها، از شبهایی که با هزار فکر خوابیدی و صبحهایی که وانمود کردی حالت خوبه. میگذری و میری، آروم و بیصدا، بدون اینکه دیگه بخوای چیزی رو برگردونی یا از نو بسازی. چون یه جایی میفهمی همهچیز قرار نیست درست بشه؛ بعضی چیزها فقط باید تموم بشن.
و آخرش دیگه با خودت نمیگی «کاش...». فقط میگذری و میری.
Vinyl