قلبی پنهان است که هیچ تیغی
بر آن کارگر نشد_اما یک شاخه گل
بندبند استخوانش را لرزاند
تمام عمر گمان میکردم شوالیه بودن
یعنی تن سپردن به زخم و مدارا با
دردهای بیپایان...
اما تو سر رسیدی و جنگ میان من
و جهان به آتشبس کشید
نشستهام در پای این دیوار سرد
دستکشهای آهنینم را پیشکش لطافت گلبرگهایت کردهام و به یاد میآورم_روزی را که پیش از تمام این نبردها_نگاهم کردی
و یادم دادی
علاقه رنج ندارد
شور دارد
و شوریدگی علاقه اسمش دیوانگی نیست
اسم محترم و بزرگ و متبرکی دارد...
💐💐 شِفـــــا 💐💐
