فولاد بر تن نازک کشیدیم و شمشیر سنگین
به دستان کوچک گرفتیم
اما این چشم های تر_گواه رازی مگوست
زیر هر زره سهمگینکه در حسرت یک آغوش امن
طفلی پنهان شده است
ناچار به ایستادن شد
جهان شجاعت ما را دید
اما هیچکس نفهمید این هیبت پولادین
تنها پناهگاهی بود
برای گریههایی که نباید شنیده میشدند…
شاید تراژدی زیستن همین باشد
تو هنوز مشتاق تماشایی
اما روزگار از تو یک سلحشور میخواهد |•
نیر _ ا / ٠٠:۴٠