و آنچه باقی میماند
نه خاکریزهاست_نه پیروزیها
که همین کلماتی است که برای او نوشتم…
نگاهی به ولور انداختم_اسب سیاه_سرش را با وقار تکان می دهد و با آن صدای بم و آرامش_می گوید:
آری عزیزکم_تو از کلمات میگویی
اما من از سکوت پس از آنها میترسم
تو مینویسی تا حضور داشته باشی
اما آیا او واقعا میخواند؟!
سرم را به گردن گرم و سیاهش تکیه دادم
نمیدانم میخواند یا نه…
اما اگر میخواند_اگر کلماتت تا عمق جانش نفوذ میکرد_حتما پاسخ میداد
سکوت_همیشه به معنای نشنیدن نیست گاهی یعنی سنگینی بار کلماتت_مجال پاسخ را از او گرفته است...
یا شاید… شاید اصلا نمیخواند
و همین شاید ترسناکترین قصههاست...
نفس عمیقی کشیدم و هیچ نگفتم
نیر _ا /٠٠:۴۵
