به اصطلاح پارتی نرفتهام_مشروب نخوردهام
رابطهای نداشتهام_از هر نوع…
مخالف آنها نیستم که انجام دادهاند نوش جانشان...
من اینم
یکی میگفت: برای چه زندهای؟!
میگویم شاید برای کنار هم چیدن کلمات_مثل خودم…
دلم میخواست یکی باشم برای همچون خودم...
می دانی_زیستن در نظر بیشتر آدمیاندستنزدن به جهان_از سر عجز نیست
تنها تصاحب است و مصرف
انباشتن تن از تجربههایی که
پیش از درک شدن_تمام میشوند
نوعی زهد آگاهانه در برابر ابتذال وجود است
من در غیاب اتفاقها_حضور_را آزمودهام
آنجا که نه دیگری آیینهی من شد و نه هیاهو پناهگاهم...
آیا این تهیبودن دستها_پرشورترین شکل هستی نیست_ولور؟
آری عزیزکم
آنکس که از همهی پیوندها گذشت
تنها به این جرم بود
که از حقیقت_چیزی مطلقتر از وهم آدمیان میخواست
عشق_کلمهای است غریب در متنی که همه عجله دارند زودتر به پایانش برسند…
اما چرا...
نیر _ امیدزاده / ۱۵:۵٠/ خود_نویس
