حالا بریم سراغ داستان:
دوستم یه خواهر بزرگتر داره؛ اسمشو بذاریم «اونی». اونی توی یه فروشگاه ۲۴ ساعته، شیفت شب کار میکنه. یه شب که با گوشیش مشغول بوده، دو تا مشتری وارد میشن. سرشو بلند میکنه که سلام کنه و میبینه هر دو کلاه سرشونه. دقیقتر نگاه میکنه؛ چهرهها براش آشنا بودن. از اونجایی هم که بخاطر من پسرا رو میشناخته، حتی از پشت هم میشده شناختشون چون پشتشون هم حتی جذابه 😭، شکش بیشتر میشه. و بووووم؛ انگار درست حدس زده بودن. ㅋㅋㅋㅋㅋㅋشروع میکنن به حرف زدن و صداهاشون دقیقاً شبیه جونگکوک و تهیونگ بوده. اونی هم دقیقتر گوش میده و این دیالوگو میشنوه:
برای خوندن دیالوگ، توی چنل زیر جوین شو 👇🏻
- https://t.me/+5GInsb2GqEtjOTYx
