بچه که بودم تا اوایل دبیرستان عادت داشتم هر چیزی که اذیتم میکرد یا دلتنگی که بر قلب کوچکم هجوم میآورد را، بنویسم و بسوزانم. و حتی تا به الان خاکستر همه را در ظرف سر بستهای نگه داشتهام. ظرفی با دنیایی از دلتنگیهای کودکانهی مدفون شده و سوخته.
بعد از تابیدن نور ایمان بر قلبم و باز شدن دروازهی گفتگو و نیاز و راز با پروردگار، آن عادت دیگر فراموشم شد. راستش سوزاندن راه درستی برای فرار و خلاصی از غمها نبود.
غمها را باید دوست داشت و حتی از آنها گفت، البته نه برای همه به رسم پیامبران در خلوتی پنهانی [مریم:۳] برای گرهی گشای هر رنج.
یادگرفتم میتوان غمها را بذر کرد و آن را به دستان مطمئنی سپرد تا در خاک حاصلخیز اجابت سرزمین خود بکارد.
بذرهایی که جوانه میزنند، جان میگیرند
و تو بجای رنج نگهداشتن پسماندهی مردهی سیاه دلتنگی، روزی به دیدار غمهایت میروی در سرزمینی که هر چیزی که ثمر دهد؛ جنس آن خوشبختی است.
#خاطرات
#دعا
Post #2244
1.7K