شاید جنگیدن از روزی شروع شد که برای اینکه جا نزده باشم؛ بعد قهر و رفتن هم گروهیهام وسط بازی وسطین، در آن غروب تابستان، از هر دو طرف خودم توپ را پرتاب کردم.
یادم نمیاد آخر سر، بازی را باختم یا نه! با اینکه خیلی خسته شدهبود، اما یاد نرفتن و ماندن، تا آخر بازیِ آن دختربچه از نگاهم هم برده هم ارزشمند و الهامبخش.
یادش بخیر...
#خاطرات
Post #2151
1.07K