به یاد دارم بچه که بودم پشتبام خانهیمان با همسایهها همگی بهم وصل بود و در حیاط هر کدام نردبانی چوبی برای رفت و آمد.
همین سبب صمیمیت دو چندان ما شده بود که گاه و بیگاه بهم سر میزدیم.
نتیجهی این رفت و آمدهای زیاد خصوصا برای ما بچهها به حدی رسیده بود که چشم بسته و بدون دست گرفتن مثل پله از آنها بالا پایین میرفتیم حتی گاهی مسابقه میدادیم.
یادم هست آن سال رمضان با تابستان گره خورده بود، گرم و طولانی.
برای اینکه کوچه را دور نزنم برای رفتن به بازی از پشتِبام و خانهی همسایهی پشتیمان برای رفع تنبلیم مایه گذاشتم.
قدیم در تمام خانهها حالت مطبغ مانند کوچکی دقیق چسپیده به حمام در حیاط وجود داشت که آنجا آشپزی میکردن.
همانطور که داشتم از حیاطشان رد میشدم زن همسایهمان را در مطبخ دیدم که در حال خوردن بود که دقیق ندیدم چه بود.
همین که من را دید برخلاف همیشه ماتش برد و هول شده دست روی دهانش گذاشت. سرخ و سفیدی عجیبی در چهرهاش پدیدار شد که من کامل متوجهاش شدم.
شاید آن حالت او نتیجهی فهمیدنش از نگاه من بود از پرسشی که همان لحظه از ذهنم رد شده بود، که چرا هاجرخانم روزه نیست!!!
بعدها دانستم که بیشک عذری داشته ولی آن چهرهی او در مقابل خجالتی که از من کشید همیشه گوشهی ذهن کودکانهام ماند.
و منی که هنوز هم گاهی آن صحنه را به یاد میآورم و دلم برای چهرهی سرخ وسفید شده از شرم و بزرگی زنان مومنی تنگ میشود، که بابت عذر شرعیشان هم از نگاه کودکی شرمنده میشدن.
#خاطرات
Post #2072
1.66K