دست خودش را گرفته بود.
خیره شده به مقصد، راه میرفت و گاهی میدوید.
با آنکه رویایی بود اما
دور بود، خستگی داشت و تنهایی شاید هم بسیار پررنج و کشنده.
اما آن ساحل امن، آن خنکی بیآزار، آن آسودگی بعد از گذشتن از دریایی طوفانی و فرار از شهری پردود را باید با جانش میخرید، باید با جانش میخرید....
رفتن مهمتر از همه چیز بود؛ حتی از جان خودش حتی از ترس نرسیدن.
#خودنصیحتی
Post #2065
1.41K