گاهی آخر شبها که خاموشی خانه زده میشود برای خواندن نماز، آخر شب به پشتبام میآیم.
خنکی، سکوت و تاریکی؛ تمام مختصات آرامش و خلوت فراهم است و اینجا نهیب میزند به تمام هیاهوی که در روز بر دل یک آدم کوچک هجوم آورده.
اما ماه، حضورش آن بالا دلگرمم میکند. نزدیکی و صمیمیت عجیبی در چهرهاش نمایان است و بقدری زیرک و آرام که نگفته تو را میفهمد.
راز عمیقی در چشمهای آسمان است.
شنوندهای ساکت، امنیتی ابدی، اعتمادی به درازای عمر تمام آدمها.
آسمانی که شاهد بینهایت دلتنگی، اشک و نیاز و دعا بوده.
چیزی که برای من جالب است با او که خلوت میکنی، با خود میگویی این نزدیکی و صمیمیت فقط برای من است،
این بغل امن و امین، تنها برای گمگشتگیهای من است...
اما او برای همه همان رفیق رازدارِ آرام صبور است، بدون فاش کسی...
Post #2016
1.24K