من عاقبت رهاشدن را دیدهام، چشیدهام.
شبیه بورانی زمخت و سرکش، میدرد حریر سفید و دلکش قلبت را.
طناب پوسیدهای است که گرهکور خورده و پیچیده لای دستانت و باز میدارد تو را از لمس شکوفههای امید.
تاریکی است میان انوهی از شلوغی پرنور...
غریبهگیست در مهمانی یک آشنا.
دویدنِ بیمقصد و هرگز نرسیدن است.
رهاشدن، خود همان گمگشتهگیست.
پس بخوان...
بخوان هر صبح و شام و تمنا کن رها نشویی؛ حتی به اندازهی یک چشم بر همزدنی که میرسی به ویرانی.
يا حيّ يا قَيُّومُ برحمتك أستغيثُ، أصلحْ لي شأني كلَّه، وَلَا تَكِلْنِي إِلَى نفسي طَرْفَةَ عين✨
#اذکار
Post #2010
1.25K
