قانون صبح چهارشنبههای کلاسمان خواندن سرگذشتهای قرآن، سیره و علیالخصوص زندگی زنان صحابی است.
روز قبلش مبحث را آماده میکنم و در ذهنم جملهها را میچینم، که بتوانم بیست دختر نوجوان را با خودم در سفر به تاریخ همراه کنم. با شناختی که از آنها دارم، میدانم گاهی آن دزد درون حواسشان را قاپیده و گاهی چنان با شوق و البته با دنیایی از سوال نگاهم میکنند.
حق دارند راستش گاهی خودم هم در آنچه میگویم گم میشود. درک و فهمیدن آن حجم از ایمان که از قلب ما دور و از دیدگانمان گم است دشوار است.
ولی خب اینجایم که یاد بگیریم که درس ماندگاری بیاموزیم و پابهپای آنها در خفای تاریخ قدم بزنیم و آن رازهای به سلامت گذشتن از این معرکهی دنیا را از بر کنیم.
از مریم گفتیم؛ آن عفیفهی قانت.
با او در معبدش نشسته و طعم شیرین توکل چشیدیم و با زجرهای او زیر آن نخل متواضع اشک ریختیم.
حیای دختران شعیب را تماشا کردیم و از آنها رسم انتخابهای زندگی را آموختیم؛ همان که بیتوجهی به آنها خوشبختی را از دختران سرزمینمان سلب کرد.
با اسماء به حبشه هجرت کردیم و لبخندزنان در روزی روشن به مدینه آمدیم و با شجاعت او را در گرفتن حقش (ذات الهجرتین) همراهی کردیم. با او در غم عزای عزیزانش نشستیم و برای زنانگیهای نابش کف زدیم.
همین هفتهی پیش بود بعد از سالهای دور شکنجه و زندان، با امکلثوم به مدینه هجرت کردیم و با آن آیات از ممتحنه سردی قلبمان را با مخرج بعد از تقوا وتوکل گرم کردیم.
میدانم راهمان دور است و تا زندگیکردن دوبارهی این زندگیها به زانوزدن بیشتر در چهارشنبهها نیازمندیم.
امید است صبحهای زود و روشن این مسجد قدیمی، من و دخترانم را یاری دهد که برای گمگشتگی شبهای تاریک این دنیا، نوری برگیریم و به سلامت بگذریم... آمین...
#روزنوشت
#دخترانم
Post #2004
1.09K