چند روز پیش برای رفتن به بازار، با یکی از این تاکسیهای بین مسیر رفتم. خانمی کنار دستِ من نشسته بود و با گوشی در حال تایپکردن بود.
یک آن و کاملا ناخودآگاه چشمانم خواست به سمت صفحه گوشیاش بچرخد، باوجود اینکه ناخودآگاه بود، اما فورا چیزی در قلب و ذهنم سرم را برگرداند و انگار در پسزمینهی این چرخیدن و نگاه نکردن که دستورش از درون آمد، دلیلش هم با صدایی آرام پخش شد؛ آیهی لا تجسسوا ..
نگاهم را به سمت شیشه چرخاندم و با خودم گفتم، واقعا ایمان چقدر قدرت نرمِ قوییست. نرم است چون کسی یا حتی خودت وجود خارجیاش را مثل عضوی نمیبیند و قوییست چون به اعمالی در تو جهت میدهد که گاهی خیلی کوچکند که ناخودآگاه از کنترلت خارج میشوند و گاهی آنقدر قویاند که چیز دیگری عملاً جلودارشان نیست.
اگر ایمان نباشد کدام قدرت میتواند تو را از تجسسی باز دارد که شاید اصلاً مهم نباشد، مسیری چند دقیقهای که تو به راه خود آن مسافر به راه خود، اگر چیزی هم ببینی تاثیری نداشته باشد.
اگر این باور نباشد که چشمانت امانت است و نگاهها ضبط میشوند کدام انسانیت و همنوع دوستی میتواند تو را کنترل کند!؟
باورکن چشمانت را از نگاهِ آنی یک هم مسیر نگیری، سرک نکشیدن در احوال نزدیکانت سخت میشود؛ پلهپله به پایین کشیده میشوی، اگر ایمانِ نرمِ قوی نباشد...
#روزنوشت
Post #1997
1.42K