ایستاده در آستانهی روز
پنهان کرده بود خود را
شعلهی پُرشرر خورشید
در پس ابرهای فشرده و سیاه
کبوتر دم غروب تاببازیاش گرفته بود
با سمای سیم برقهای سرد و ژولیدهی کوچه
بوی انجیرهای رسیده پیچیده بود در حیاط
شبدر اما غمگین
در فراغ پروانهای که دیشب از سرما
زیر پروبالش خزیده بود
و دخترک...
و دخترک قلم میبرد
بر صفحهی سفیدِ دفترِ شعرهایش
دستهای محجوب خیال را
میبرد در گنجهی احساس
مشتی امید برداشته
پاشاند بر رخِ رنجیدهی روزهایش...
شاید قهر خورشید برود
یار شبدر هم شب بیاید
و غزلی دیگر زاده شود در دامن امن دفتر...
🖊ورده
Post #1980
969