آثارِ ضعف و ناتوانی را هر روز بیشتر از دیروز در مادربزرگم میبینم؛ تا جایی که حالا دیگر دستانش توان بستن گره روسریش را هم ندارند.
آخرین باری که حمامش دادم و داشتم موهای سفیدش را میبافتم، گفت: دخترم دنیا عجیب میچرخد تا دیروز تو روی تخته سنگ حیاط مینشستی و چون بلد نبودی، من موهایت را میبافتم و امروز تو.
گفت: پیری مادرش را خوب یادش مانده که حمامش میکرده و موهایش را شانه میزده. گفت: «هیچ وقت گمان نمیکردم آن منِ چابک این شود که موهایش را ببافند؛ جای مادر و دخترها عوض میشود...
اگر عمری باشد جای تو هم عوض میشود با دختری که با حوصله موهایت را میبافد مثل کودکیاش، اما این بار بخاطر ناتوانیست نه نابلدی...و شاید تو وقتی دستان دخترت لای موهایت میرود یواشکی اشک بریزی ...برعکس او که میخندید...
#خاطرات
Post #1900
1.15K
