بهار از راه رسیده و بقچه سبزفام خود را روی تن زمین باز کرده است و چون منطقهی ما منبع گیاهان خوشمزه بهاریست، امروز بعد از عصر به گندمزارهای اطراف رفتم.
در اولین قطعهی زمین مقداری گیاه کندم و با خودم گفتم زمینهای بالایی گندمش خوشرنگتر و بیشتر قد کشیده است، اگر آنجا بروم زودتر کولهام را پر میکنم.
مسیر را با صلواتهای آخرین جمعه رمضان غمگینانه با سبزهها زمزمه میکردیم. شاید نیم ساعتی در چند زمین بالایی دور خودم چرخیدم، دریغ از حتی یک سبزی.
راه بازگشت را ناامیدانه با پاهای خسته برگشتم تا به همان گندمزار اول رسیدم.
خوب که دیدم، متوجه شدم اینجا پر است از همان گیاهی که من آن مسیر طولانی را برایش رفتم. ده دقیقه نکشید که پلاستیک سفیدم را تا نصفه پر کردم، اما دیر شده بود برای افطار و باید باز میگشتم.
میان گندمزار ایستادم و به زمینها نگاه میکردم با خودم فکر کردم حال امروزم چقدر شبیه زندگیمان است؛ با چشم دوختن به دورها، خبرها و فرصتهای نزدیک را جا میگذاریم.
همین است که ارزش آنچه در اختیارمان هست را نمیدانیم. نعمتها از راه میرسند و ما کم میشماریم. چشم پرطمع و ظاهربینمان دنبال دوردست هاست، همانی که با روی فریبندهاش ما را از آنچه که داریم غافل کرده و به سمت خود میخواند.
درحالی که آنچه ما دنبالش میگردیم همین جا کنار ماست و نمیبینیم.
زمانی برمیگردیم که پاهایمان خسته و کولهبارمان خالیست و بدتر از همه دیگر زمانی هم نداریم.
#روزنوشت
Post #1814
1.49K