پا به ۷۹ سالگی گذاشته بود.
پیری با بیرحمی به جسم وجانش رو کرده بود.
در این سن و با وجود توانی که بیشتر ناتوانی بود نانآور خانه بود.
با پرایدِ نقرهایی که خستهتر از خودش بود اسباب رزق اهل و عیال بود.
در جواب مسافرانی که میگفتند پدر جان دیگر باید بازنشست شوید میگفت: من پدرم.
بچههایی معلول داشت. بچههایی که به مانند پدر سر و ریش سفید کرده بودند.
مادر پیرِ خانه، از آنها نگهداری میکرد و پدر خستهتر کوچههای خیابانهای شهر را به دنبال مسافر بود تا بچههایش شکمشان سیر و جایشان گرم باشد.
مادربزرگم همیشه میگوید بچهها هرچند هم بزرگ باشند برای تو بچهاند و تو حس میکنی هنوز حواسشان جمع نیست و باید بالا سرشان باشی.
و من با یادآوری این حرف آن پیرمرد خستهی تاکسی را بیشتر درک میکنم او کماکان پدر است و باید حواسش جمع بچههایش باشد بچههایی که بزرگشدهاند اما همچنان چشم به راه پدرند با دست پر به خانه برگردد با آنکه خستگی از خود و پرایدش داد میزند.
#روزنوشت
Post #1808
1.69K