در آن دشتِ دور دستِ غریب، چیزی شبیه او نبود.
آغوشِ تنومند و ساکتش، تنهای خستهی رهگذران بسیاری را به خود فشرده بود و مرگ و زندگیهای زیادی پیش از آمدن به دیدار او رفته بودند.
سلامِ شرمگینِ اولین جوانهی نقرهفام بعد از شکفتن با آفتاب، تا غمِ دلکندنِ آخرین برگِ بیجان زرد با شاخه.
صدایِ اولین جوجهی گنجشکِ مادر و آخرین
کوچِِ بیبازگشتِ پرستوهای پیر...
آمد و رفتِ سریع دانهی برف در ظهر سرد زمستان...
شبها نشستن پایِ نگاههای شرمین ماه
و قبول پادرمیانی بین برگ و باد...
او شاهدِ همهی اینها بود.
او با همهی اینها، ساکت بود و آرام و غریب. ریشه دواندن در خاک آسان نبود
او را پیر فرزانه دشت میخواندند؛
آن تک درختِ ساکتِ اسیر.
Post #1732
1.52K