او هم مثل همهی جوانهای دیگر در آن سالهای دور در اوج شور جوانی، رویاهایی زیبا برای آینده و زندگیاش چیده بود. از همان خیالهایی که میبافیم و میاندازیم در گردن زمان. چند روزی مانده بود به خدمت سربازی برای اینکه روزهای باقیمانده اتلاف نشود و پولی هم پسانداز کرده باشد در کارگاهی مشغول به کار شد.
دست تقدیر بر آن بود، روزی در حین کار دست راستش زیر تیغ دستگاه رفت. بعد از به هوش آمدن در بیمارستان و باز کردن پانسمانهای دستش دید انگشتان دست راستش قطع شده است، حسی شبیه فرود آمدن تبری کشنده بر قلبش؛ انگار دست آرزوهایش کوتاه شده باشد.
روزها طول کشید تا بتواند اتفاق پیش آمده را هضم کند. اما دیگر گوشهگیر شده بود و رمقی برای حضور در جمع دوستان و عزیزانش نداشت. کنج خانه را برای سوگواری غم پیش آمده انتخاب کرد. برای رساندن روز به شب و گذراندن ساعتهای طولانی و سنگین از اندوه، به دل کتابها پناه برد. افتادن در مسیری که خودش از مقصد بینظیری که برایش رقم خورده، بیآگاه بود.
آرامش گمشدهی قلب یخزدهاش با کلام وحی و کتابهای دینی گرم شد. عطش و علاقهایی که همچون مهمانی ناخوانده اما، عزیز به قلبش آمده و درد و فغانش را از یاد برده بود. انگار مصیبت دستانش را گرفت و به جایی برد که به جای قدم برداشتن، پرواز کند.
دیری نگذشت کنج تاریک اتاق را رها و به محراب و مسجد رو کرد. شاگرد ناامید و ناچار آن روزها، امروز معلم شده و شاگردان زیادی از او ورای علم، صبر و ایمان میآموزند.
تا به امروز ایمان بند محکمیست که او را سکنا داده و دوباره به زندگی گرهاش زده.
و امروز او همسری خوش خلق، پدری مهربان و معلمی متدین و دلسوز است و برای همهیِ ما الگویی نورین و نظر کرده.
چه معامله پر سودی، برای محکم بودن پایت در مسیر دستت را در عوض بدهی، گرفتنهای خدا بیمعاوضه نیست.
آنجاست که باید خیالت راحت باشد
عسی ان تکرهوا شئیا وهو خیر لکم.
Post #1725
1.72K