از پشت پنجره اتاق گرمت، فرودآمدن دانههای برف را تماشا میکنی.
تویی که استکان گرم چایی طعمدار شده با هل و دارچین را درستانت گرفتهایی.
این قابیست شاعرانه برای شاعری که تن شعرهایش را رنج لرزانده.
اما هیچ به شاعر گرفتار در تازیانه سرد تگرکهای وحشی فکرکردهای! آنکه پنجره خیال و کلمات را از ترس سرما و غم نان تخته گرفته.
مثل مرد گاریچی. مادر گفت: در جوانی شاعر بوده. رنج زورش زیاد بوده و ساکتش کرده. طبع خیس شاعر رنجور سالها بود که خشکیده بود...
مانده در تگرک که شعرش نمیآید....
Post #1716
1.28K