هر بار که مرگ پدربزرگم را به یاد میآورم، دنیایی از دلتنگی، حسرت و نارضایتی از خودم وجودم را میگیرد. دروغ نگفتهاند که ما فقط بعد از مرگ قدر ازدسترفته را میدانیم.
همیشه بابت بیشتر با او بودن و پای حرفهای شیرین نشستنش خودم را سرزنش میکنم.
گاها در تاریکی شب فکر میکنم کاش شبهای بیشتر کنارش میخوابیدم و یا نهارهای بیشتری پیشش میماندم تا از لقمههایی که از سهم غذای خودش برایم میگرفت لذت میبردم.
دلم برای آغوش پُر محبتش پَر میکشد که همیشه سرم را بو میکشید و میگفت: بچه بوی میوه بهشت میدهد، البته نماز خوانش.
حسرت، بعد از تمام شدن فرصت همیشه سر وقت آدمی میآید و با زبان نیشدارش کامت را تلخ میکند.
هر بار خودم را برای بودن دیگر عزیزانم دلداری میدهم که قدرشان را بدانم که نکند باز حسرت آنها نیز شبهای عمرم را تاریکتر کند.
و اما تلخی بعضی حسرتها بهقدری شدید است که سیاهیاش برای همیشه وجودت را میگیرد؛ نه عذابش میرود و نه فرصت جبران پیش میآید.
حسرت کاستی و کمبود توشهی قیامت را میگویم. یادآوری غفلتهای دنیا، بیهوده گذراندن ثانیههای ارزشمند عمر و جبران نشدن حرفهای ناثواب و هزاران نوع حسرت دیگر... تا جایی که نام روز حسرت را بر قیامت گذاشتهاند.
حسرت خداحافظی عزیزی تا این حد جانکاه است، حسرت خسران و خوشی ابدی چگونه است؟
Post #1705
1.46K