یازدهسال داشتم. آن سال بازار بازی با کارتهای کوچیک که عکس بازیکن فوتبال و ماشین...داشت، گرم بود.
ظهرهای گرم اکثر بچهها زیر سایه کمجان دیوارها مشغول بازی بودند.
من هم هر روز از قید خوراکیهای خوشمزه بقالی پیرمرد روستا میگذشتم و تمام پولم را کارت میخریدم. دسترنج این گذشتنها نصف نایلون کارت شده بود که برایم شبیه یک سرمایه بود.
روزهای تابستان معمولاً کارگر داشتیم، آن روز صبح که مادرم برای کارگرها تخممرغ آبپز کرده بود و روی سماور گذاشته بود تا وقت صبحانه سرد نشوند.
من هم گرم بازی بودم و کارتهایم را هر صبح شمارش میکردم، اصلا حواسم به اطراف نبود.
مادر یکدفعه با دادی بلند داخل شد و با سرعت به سمت سماور که روی چیزی شبیه گنجه گوشه اتاق گذاشته بود، رفت.
تا برگشتم دیدم کل اتاق پر از دود شده و سماور بالا کشیده و من از این بیخبری خودم ماتم برده بود.
مادر که کارتها را در دستم دید و دانست دلیل این غفلتم چه بوده، با دو دست گرفت و یکجا در سطل جلوی شیر سماور که پر از اب بود فرو برد و با خشم گفت: تا اینبار حواست جمع شود خانه را آتش ببرد تو را خواب میبرد.
من فقط نگاهم روی کارتهای خیس شده مانده بود، حسی شبیه غرق شدن تمام دلخوشی و رویای یک آدم جلوی چشمانش. کل آن روزم در سکوت و شبیه انسانی که همه چیزش را از دست داده بودم.
من بعد از آن ماجرا در نبود کسی در اتاق بارها و بارها سماور و بخاری را چک میکردم در حدی که بو میکشیدم اتاق را که نکند چشمانم اشتباه کند.
درس تجربه اینطور است. سیلی محکم و ناگهان میزند زیر گوشِ اشتباهاتت و هوشیارت میکند. مهم نیست برای کارت بازی باشد یا یک اشتباه بزرگسالی، تجربه مادرِ دلسوزیست که گاهی برسرت خشم میگیرد، ولی در نهایت تو حواست برای بعدهای زندگی جمع میشود و این اگرچه دردناک، ولی خوب است؛ اتاق را دیگر سیاهی نمیگیرد.
#خاطرات
Post #1702
1.48K