باز نیمهشب و بیخوابی که مهمان ناخواندهام شده و این وسط صدای خروپف مادربزرگ فضای اتاق را پر کرده است.
پرده را کمی کنار زده و دو دستم را زیر چانه گذاشته و آرنجهایم را بر سنگ سرد جلوی پنجره ستون میکنم.
سوز سرما راحت از مرز پنجره آهنی قدیمی گذشته و به صورتم میرسد.
همه جا تاریکی و فقط انتهایِ مناره مسجد، روشنیبخشِ این قاب است.
امشب ستارهها، روشن و درخشان همچون اکلیلی ریخته شده از دامن سفید عروس، فضای آسمان را پر کردهاند و من محو این زیبایی بکر شدهام.
نگاهم را از آسمان گرفته و در فضای نیمه تاریک حیاط میچرخانم، نرسیده به درِ کوچکِ منتهی به کوچه فرعی روی یک تصویر آشنا در ناخودآگاهم قفل میشود.
جایی که تانکرهای آجری و بشکههای آبی نفت را که با آمدن گاز بازنشست شدهاند، میبینم.
لبخند همراه با ذوقِ تداعیِ خاطرات بر چهرهام مینشیند.
آن روزها را به یادم میآورم که صبحش پدربزرگ چند سکه را در دستان کوچکم میگذاشت و من با خوشی غیر قابل وصف به بقالی میرفتم.
معمولاً لواشک، آدامس دایناسور و مینوی آیدین میخریدم.
نصف هر کدامشان را خورده و نصف دیگر را در شکاف تنهدرختی که ستون تانکرها شده بود تا چفت دیوار شود، برای فرداها ذخیره میکردم.
آنجا امنترین کنج خانه برای قایمکردن خوراکیهای نصفشدهی من بود که دست کسی به آن نمیرسید؛ خصوصاً برادرم.
دوباره به آسمان چشم میدوزم و به این فکر میکنم، آن تمرین ذخیرهکردن برای فردا شاید نشانی بود در بچگی زیر تانکر نفت که برای امشب گذاشتم.
روزی را تصور کن جلوی پنجره قصرت ایستادهایی و روزهایی را مرور میکنی که دور از چشم همه برای فردایت توشه ذخیره میکردی و از یادآوریشان لبخند میزنی.
به این فکر میکنم یادآوری نصف آدامسی تا این حد خوشحال کننده است، خوشی عبادتی که ضامن خوشبختی ابدیت شده چگونه است؟
#اتاقـبالایایوان
#خاطرات
Post #1678
1.75K