با هم بسیار صمیمی بودند تا جایی که پدرش را برای خرید آورده بود؛ خلاف اکثر دخترها که با مادرها برای خرید لباس میآیند.
دو عبای مشکی را از میان رگالها انتخاب کرد، یکی ساده و دیگری کارشده با مروارید براق مشکی. نظر پدر بر عبای ساده بود و میگفت: مودبتر و محجبتر است و برای دانشگاه مناسبتر.
دختر در انتخابش شک داشت و انگار چشمش مرواریدی را هم گرفته بود.
پدر با شوخی گفت: خود دانی انتخاب با توست چیزی توان پنهان کردن زیباییهای تو را ندارد، تو زیباییِ لباس را میبینی و نگاههای دیگر زیباتر شدن تو با آن را. کاش هفتهایی مرد بودی تا میدانستی حتی برق یک لباس چقدر در جلب نگاه موثر است.
از آن روز و بعد شنیدن حرفِ آن پدر مهربان مدام این جمله در ذهنم تکرار میشود، جملهایی که در خود تفاوت دیدگاه زن و مرد را معنا میکند.
ما چقدر از جنس این پدرها برای دخترانمان کم داریم؛ حس ناکافی بودن را از دید دخترش بشوید و با همراهی و حمایتش قلبش را قرص کرده و با شوخیهای پدرانه او را از تیر نگاهها حفظ کند.
از این پدرها کم داریم؛ قند و پند را باهم از جیب دلشان بیرون بیاورند...
#پدرانه
Post #1666
1.78K