رفتی و انگار، دنیا یه تمرینه که من دیگه بلد نیستم چطور توش بازی کنم؛ دستام هنوز زندگی رو ادامه میدن، پاهام هنوز منو از خیابونی به خیابون دیگه میبرن، ولی نمیدونم این همه ادامه دادن قراره منو به کجا برسونه وقتی دیگه کسی نیست که رسیدنم براش مهم باشه.
رفتی و من موندم با یه عالمه جملهی نصفه که قرار بود یه روز بهت بگم؛ آخرین بار که صدات کردم، هیچ جوابی نشنیدم و از اون روز خیلی سعی کردم فراموشت کنم، اما هرچی بیشتر گذشت، حرفای نگفته بیشتر توی سرم تکرار شدن؛ انگار بعضی حرفا وقتی صاحبشون دیگه نیست، تازه شروع میکنن به درد گرفتن.
رفتی و هر چیزی که قبل از تو فقط یه اتفاق ساده بود، حالا شده امتحانی که هر روز یه شکل تازه پیدا میکنه؛ حتی وسط همون کارایی که هزار بار انجامشون دادم، یهدفعه یادم میافته دیگه قرار نیست بعدش بشینم و برات تعریفشون کنم. انگار رفتنت فقط تو رو از زندگی من نبرد، یه تکه از دلیلِ خیلی از کارای کوچیکم رو هم با خودش برد.
رفتی و انگار طبیعت دیگه بلد نیست خودش رو واقعی نشونم بده؛ گلها دیگه عطری ندارن که بشه بو کرد، رنگها زیر یه لایه غبار خاکستری اسیر شدن، باد میوزه ولی خنکیش روی پوستم نمیشینه، بارون میباره ولی بوی خاکش دیگه به من نمیرسه، آفتاب میتابه ولی گرماش تنمو پیدا نمیکنه، برف سرد نیست و پاییز هرچی برگ زیر پام بریزه، دیگه صدای خشخششون رو نمیشنوم.
رفتی و من هنوز دارم با این حقیقت کنار میام که قرار نیست به نبودنت عادت کنم؛ هر بار که جای خالیت از یه گوشهی دیگهی زندگیم خودش رو نشون میده، میفهمم رفتنت چیزی نیست که بشه یه بار فهمید و تمومش کرد و هر دم، سلول به سلول تنم، دوباره و دوباره برای رفتنت خون میریزه.
Post #1436
177
⎯⎯✦ ر؋ـتے...
- ❤ 27