صدایت را از میانه هزار صدا شناختم، اما وقتی برگشتم...
چهره ای ناآشنا در کنارت خوشحال، ایستاده بود، با قلبی یخ زده مات چهره اش شدم...
آری زیبا بود همانطور که همسر آینده ات را معرفی میکردی، چشمانی چون دریا، مو هایی پر از موج که در کنار هم میرقصیدند، چهره ای ناز و ابریشمی، جالب بود من هیچکدام از ویژگی هایش را نداشتم...
چشمان من تیره همانند آهو، موهایم صاف و تیره که ژولیده دوستِشان داشتم...
چهره ام خشن، رنگ پوستم برنز...
او به رویای شاد خود رسید، و من فقط با شنیدن صدایی آشنا، به یاد رویایی که در قلب زمین زنجیر شده افتادم.
Post #1245
62
Forwarded from Amaha
- ❤ 22