صدایت را از میان هزاران صدا شناختم
اما وقتی برگشتم ..
نه تویی بودی نه منی
انگار .. انگار هردوی ما روح های سرگردانی بودیم که در هم گم شده اند
من در پی تو بودم و تو در پی من
از میان آن انبوهی صدا که به سان باد به دورم میچرخید ، فقط نوای آرام تو بود که جانم را آرام میکرد
انگار میخواست من را به سوی خود بکشاند اما مسیری نبود ولی حس کردم
حس کردم که در حال حرکت به سوی آرامشی ابدی هستم
اما اما لحظه ای نشنیدم..
ترسیدم
ترسیدم از نبودن دوباره ات
که ناگه نجوای نفس های زندگی بخش ات را در زیر گوشم ، شنیدم؛ اما انگار فقط شنیدن نبود
نفس هایت به روح مرده ام همچو نیرویی جادویی ، کوبید و
به ضرب مرا از رویایِ پر ابهامم بیرون کشید
چشمانم که باز شد
به جای فقط دیدن و جستن ، بوییدم
به دنبال زره ای از تو بودم حتی کمی از عطر وجودت
گَشتم و دیدم و بوییدم
اما هیچ
بازم هیچ اثری نبود
سر روی بالشت نهادم
با خود گفتم : دیگر کافیست . حتی اگر او هم نخواهد من دیگر توان ماندن ندارم
نفسی عمیق کشیدم و چشمانم را بستم
همین که پرده ی چشمانم افتاد
تو آنجا بودی
با صورتی خندان من را تماشا می کردی
انگار در اینجا منتظر من بودی
لبخندی بر لبم نشست
و به سمت الهیه خویش قدم برداشتم
هرچه نزدیک تر میرفتم روحم سبک تر میشد
تا اینکه ...
خود را کامل از بند جسم رها ساختم
و آزاد شدم
✨و با در آغوش کشیدنت
همچو فرشتگان به پرواز درامدیم ✨
#S𓂃M
Post #1243
54
Forwarded from 🐈⬛ 𝘉𝘓࿙๋𝘉𝘳𝘢𝘪𝘯ִִ⋆ִ͠𝘰𝘧𝘧 🐈 (S𓂃First)
- ❤ 23