شاید هیچوقت نفهمی دقیقا کی همهچیز عوض شد.
یه روز از خواب بیدار میشی و میبینی دیگه دلت نمیخواد بعضی چیزها رو اینقدر دور با خودت ببری. حرفهایی که سالهاست ته دلت مونده. اسمهایی که هنوز یه جای ذهنت روشنن. خاطرههایی که هر چقدرم گذشته باشن، بعضی شبها بیاجازه برمیگردن میشینن کنارت.
فکر کنم از همین برگشتنها خسته شدم. از اینکه هر بار خودم رو از توی گذشته پیدا کنم و باز همونجا جا بذارمش.
برای همین این بار میخوام آرومتر جلو برم.
هنوز خیلی چیزا رو نمیدونم. شاید بعضی خاطرهها هنوزم باهام بیان. ولی دیگه نمیذارم هر چی پشت سر گذاشتم، بهونه بشه برای همونجا موندن.
این شروع، شبیه اون شروعهای قشنگی که تو کتابا مینویسن نیست. نه اتفاق بزرگی افتاده، نه یکشبه چیزی درست شده.
فقط منم، و یه خستگی که دیگه نمیخواد از اول شروع کنه، فقط شاید یه جور دیگه ادامه بده.
Post #1085
68
⎯⎯✦ شاید...
- ❤ 9