Post #1381
533
ִ 𝁕 ུ ֹ ︶ּ︶ ִ ׄ 𔘓᪾𔘓᪲ ࣪ ︶ּ︶ ִ ( ٺنسل ) اڪَࢪ تنسل آبی جان میگرفت، در تاࢪ و پود آن مهࢪبانی رسوخ میڪࢪد؛ نرمی آن شبیہ دختری میشد ڪہ حضورش، حتی دࢪ سࢪدترین صبح ها، گࢪمایی لطیف دࢪ دل باقی میگذاشت. آبی تنسل، ࢪنگ آسمان بعد از باران بود؛ پاک و روشم، با رگه هایی از سفیدی ابرها. گویی چند تکه از آسمان آرام را با پنبه آمیختہ و دࢪ تار و پود پارݼہ جا کرده بودنند. لطافتش آنقدر آشنا بود ڪہ دل میخواست جانش ࢪا بہ آن بسپارد و برای چند لحظه، تمام شلوغی جهان ࢪا فࢪاموش ڪند. تنسل آبی، لباسی بہ شکل یک ست بهاری میشد؛ تیشرتی آزاد و لطیف با آستین های کوتاه و شلوارکی سبک و راحت، هر دو از جنس تنسل نازنازك روشن. روی پارچه، تور دوزی های ظریف مثل شاخه های باریک بهاری پخش میشد و میان آنها، گل های ریز آبی و سفید با نخ های ظریف آرام شکوفہ میزدند؛ آنقدر کوچک و پراکنده ڪہ انگار چند مشت گلِ فراموششده از میان باغ چیده و روی لباس نشاندہ باشند. لبه های تیشرت با موجی بسیار ظریف تمام میشد و شلوارک، با کمر نرم و چینهای کوچکی، همان حسِ سبک یک روز آفتابی اواسط بهار ࢪ
ִ ࣪ ˖ ࣪ ! ࣪𝓣✿ᩨᰔ ִ ׄ