” فقط یک چیز را بیشتر از تو دوست دارم، اینکه تو را دوست دارم. میخوای بمان، میخواهی برو؛ رفتن تو، دلانگیزتر از آمدن دیگریست. ”
برای جانم، که بیاو نفس مانند سنگ است و سینه آتشی جانسوز. تو را من چشمدرراهم، شباهنگام که میگیرند در شاخ تلاجن سایهها رنگ سیاهی، وزان دلخستگانت راستاندوهی فراهم. تو را من چشمدرراهم، بمان با من. بمان تا که صدایت لایهای از ژرفای غم را بسراید. چشمهایت نوری بتاباند و جهان را در پس چشمهای من بهشتی سازد. سرانگشتانت قلم قصهی من باشد، بباراند آن صفحه را که در آن بندی آویز کردی و مرا شکار. و من تا پای جان، پیشکش یاقوتِ دو چشمت شدم. بمان با من، که دیگری جز تو معنا ندارد. زندگی بیتو صفا ندارد. این جان بیتو جهان ندارد. بمان با من، که هر سال برای میلادت بسرایم و بگریم. نه از غصه بلکه از شوق. که بگویم: در این روز، بابونهی من شکفت. 🪽
Post #67777
615