فرد خودشیفته هیچوقت نمیتونه واقعاً کسی رو دوست داشته باشه، چون عشق یعنی همدلی، پذیرش نقصها و آسیبپذیری.
اونها میخوان محبت کنن، اما ترس از آسیبپذیری و بیارزش بودن جلوشون رو میگیره. در واقع، بیشتر از اینکه کسی رو پس بزنن، خودشون از صمیمیت میترسن.
کسی که خودش رو دوست نداره، نمیتونه کسی رو هم واقعاً دوست داشته باشه.
شاید بپرسید کسی که خودشو دوست نداره چجوری پس خودشیفته هست؟
این دقیقاً یکی از تناقضهای اصلی در مورد نارسیسیسمه. ظاهر قضیه اینه که فرد خودشیفته «خیلی عاشق خودشه» و مدام خودش رو مرکز توجه میذاره. اما در دنیای درون روانیش، معمولاً ماجرا برعکسه:
خودشیفتگی واقعی عشق به خود نیست؛ بلکه یه جور «ماسک» برای پنهون کردن زخمها و احساس کمارزشی درونیه.
فرد خودشیفته چون نتونسته یه حس پایدار از ارزشمندی در کودکی بسازه، با اغراق کردن در موفقیتها، جلب تحسین یا کنترل بقیه، سعی میکنه اون خلأ درونی رو پر کنه.
پس پشتِ این نمایشِ «دوست داشتن بیش از حد خود»، معمولاً یه ترس عمیق از دوستنداشتهشدن و بیارزشبودن وجود داره.
یعنی در واقع، خودشیفتگی بیشتر از اینکه نشونهی عشق به خود باشه، نشونهی ناتوانی در عشق به خوده.
~ کانال روانشناسی سایکولاجیک
@UTpsychologic
Post #144
5.23K
- 👍 34
- ❤ 7
- 🤔 3
- 🔥 2