✅بازگشت همزاد ابدی
🖋امیرحسین کاشانی نیا
🔴بخش اول:
🔹کرونا چگونه مرگ را به متن زندگی باز میگرداند
«مرگ» همیشه نقشی کلیدی در «انسان بودن» ما ایفا کرده است تا آنجا که برخی متفکرین انسان را حیوانی مرگآگاه میدانند. مرگ قطعیترین امکان است که در یک آن میتواند همهچیز را بی«معنا» کند و در عین حال به همهچیز «معنا» بخشد. آن لحظه موعود که زندگی پایان مییابد و دغدغههای سطحی فرد نظیر حقوق، منزلت، قدرت و... در زیر شمشیر مرگ به زانو در میآیند. مرگ انسان، «همزاد» اوست! هر آن کس که پا به زندگی میگذارد محکوم به مرگ است. از همین جهت مرگ در هر لحظه از زمان ما را در سایهها به انتظار نشسته است همچون دوستی ازلی که ثانیه ها را میشمارد تا جسم ما را در آغوش کشد. نخستین انسانها آشنایی نزدیکی با این دوست ازلی داشتند. برای انسانهای اولیه «مرگ» پیشامدی ناگهانی، غیرقابل پیشبینی و دفعی بود. زندگی انسان بیدفاع در طبیعت وحشی با چنان مخاطراتی همراه بود که مردن بسیار محتملتر از زندگی مینمود؛ با این حال تصور انسانهای اولیه از مرگ عموما سفری آخرالزمانی – و نه پایان هستی و عدم – بود و بنابراین مرگ فیالذات در نظرشان ترسناک نمینمود. بنابراین مرگ به نحو موثری در زیست انسانهای اولیه «حضور» داشت، با آنان به شکار میرفت، غذا میخورد و کودکان معصومشان را به آرامی میخواباند. به عبارتی «مرگ با آنان زندگی میکرد!». این همزیستی با ظهور یکجانشینی اندکی متحول شد. حالا به سبب افزایش جمعیت، بیماریهای واگیردار و فراگیر بروز بیشتری یافتند، با این حال مرگ همچون گذشته چندان دفعی نبود بلکه مرگ به یک فرآیند مبدل شد: «مردن». افراد در یک لحظه نمیمردند (به سبب سلاحهای پیشرفتهتر که اجازه میداد تا اهداف شکارچیان از دور کشته شوند تعداد مرگهای دفعی ناشی از حملهی حیوانات کاهش یافته بود) بلکه به سبب بیماری یا زخمهای عمیق یک فرآیند را تجربه میکردند. حاصل این فرآیند ظهور «بستر» بود. بیمار در بستر میخوابید و طبیب به بالین او میآمد. هرچند تصور انسانهای یکجانشنین از مرگ بسیار متفاوت با انسانهای نخستین بود اما «مرگ» در زندگی هر دوی آنها حضوری پررنگ داشت. با ظهور شهرنشینی و پیشرفت علم پزشکی آمار مرگ نیز کاهش مییابد و فرآیند مردن طولانیتر میشود، انسانها بسیار بهتر از پیش میتوانند مرگ را «مدیریت» کنند از جدالهای مهلک با مرگ، زنده بیرون بیایند. طبقه متوسط شکل میگیرد و مرگ از زندگی فاصله میگیرد با این حال انسان این عصر هنوز مواجههای مستقیم با مرگ دارد، «جنگ» های خونین، مرگ را به درون زیست روزمره انسانها پرتاب میکردند هرچند به علت سادگی ادوات جنگی جنگهای میان شهرها و حتی کشورها به محدودهی جغرافیایی کوچکی محدود میشد و در واقع کشور نبود که میجنگید بلکه حکومت بود. رفته رفته شهرها، کشورها را میسازند و سپس امپراطوریها فرا میرسند. هرچند در تمام این مدت فرآیند «مردن» کنترلپذیرتر از گذشته شده است (مگر وقوع فجایع ناگهانی همچون طاعون و یا حملات خانمان سوزی مثل مغول) اما نکتهی مهمی که در تمام این دوران مشترک است نسبت بیمار و طبیب است. در تمام این دوران طبیب است که بر بالین بیمار حاضر میشود! خانهها محمل بیمارانی رو به موت هستند و در زندگی روزمره اعضای خانواده «حضور» دارند! حتی در خصوص بیماری شاهان نیز طبیب است که به نزد شاه میرود. به این صورت بیماران به مثابه نمادی از «مرگ» کماکان در جامعه «حضور» دارند. با ظهور مدرنیته و در ادامه آن نظام سرمایهداری اما داستان به کلی متفاوت میشود. جنگها کمکم کاهش مییابند تا جایی که آرمانهای روشنگری نوید جهانی بدون جنگ میدهند، نهاد پزشکی از جامعه جدا میشود و «مطب» شکل میگیرد.
‼ادامه دارد
.....................................
#یک_فنجان_سیاست
#کارگروه_دانش_سیاسی
#انجمن_علمی_علوم_سیاسی
@utpsaa
Post #656
681