✅ چرایی ناکامی نیروهای چپ(تند رو) در آلمان(پس از جنگ بزرگ)
🖋 به قلم علیرضا ابراهیم پور
🔻امپراتوری آلمان، مغلوب از جنگ بزرگ دستخوش تحولات سیاسی و اقتصادی و در نتیجه اجتماعی بزرگی شده بود و این سری تحولات احتمال بروز و ظهور نیروهای بالقوه اجتماعی را تصعید بخشید. در آلمان بعد از جنگ جهانی اول نیروهای سیاسی و اجتماعی عمدتا به سه دسته تقسیم می شدند؛ نیروهای چپ از طیف مارکسیست های انقلابی(چپ تند رو)، راست های افراطی(ملی گرایان) و نیروهای سوسیال دمکرات یا چپ میانه که اغلب سیاست های لیبرالی داشتند. این نیرو ها در ۲ زمان که وضعیت عمومی آلمان دچار تنش، هرج و مرج و بحران اقتصادی فراگیر شده بود به ستیز با یکدیگر و سیستم حاکم برای غصب قدرت پرداختند. یکی درست بعد از جنگ اول جهانی یعنی اواخر ۱۹۱۸ و دیگری اوایل دهه ۳۰ میلادی پس از بحران اقتصادی بزرگ یعنی در سال های ۱۹۳۲ و ۱۹۳۳. جنبش چپ تند رو در هر دو موقعیت از تلاش برای برگرداندن اوضاع به نفع خود ناکام ماند. مهم ترین دلیل ناکامی این جنبش معتقد به انتر ناسیونال در اروپای بعد از جنگ بزرگ و مخصوصا در آلمان، رواج حس میهن پرستی و ارق ملی بود که موجب شکل گیری جنبش های ناسیونالیستی افراطی که از حمایت اجتماعی قابل توجهی برخوردار بودند شده بود. خیزش ژانویه ۱۹۱۹ در آلمان که از طرف نیرو های مارکسیست انقلابی سازماندهی شده بود، بدلیل عدم برخورداری کافی این نیرو ها از حمایت طبقه کارگر بعنوان نیرو و محرک اصلی انقلاب کمونیستی با شکست مواجه شد و در نتیجه قدرت در دستان حزب سوسیال دمکرات(چپ میانه) باقی ماند و جمهوری وایمار شکل گرفت. زیرا حزب کمونیست آلمان بدلیل اختلافات بسیار رهبران مارکسیست در طی دوران جنگ و قبل آن بسیار دیر و در سال ۱۹۱۸ تاسیس شده بود و این امر موجب ضعف نفوذ و تاثیر حزب بر طبقه کارگر آلمان شد. این اختلافات و تناقضات عمدتا برخاسته از رواج روحیه ی میهن پرستی در میان جناح تجدید نظر طلب و دیگر نیروهای چپ بود که در اثر جنگ اول جهانی بوجود آمده و آنها را از جناح ارتدوکس های انقلابی متمایز می ساخت و این مقولات سبب کندی، عدم انسجام و در نهایت موجب تضعیف جنبش چپ تند رو در سازماندهی نیرو های اجتماعی در راستای انقلاب سوسیالیستی شده بود. نیروهای چپ انقلابی در خیزش ژانویه به شدت سرکوب شده و رهبران اصلی آنها معدوم گشتند، بنابرین زمانی که در اواخر مارس ۱۹۲۱، حزب کمونیست آلمان برای غصب قدرت در برلین اقدام نمود، عدم موفقیتش قریب الوقوع بنظر می رسید. نیروهای چپ تند رو طی سال های بعد اقدام به بازسازی و تقویت خود نمودند و روابط خود را با نیروهای چپ در دیگر کشور های اروپایی و مخصوصا بلشویک های شوروی مستحکم نمودند و در ستیزی بی انتها با نیروهای ملی گرای داخلی به سر می بردند. علارغم برخورداری این طیف از چپ ها از حمایت برخی اقشار جامعه و مخصوصا اتحاد شوروی، این نیرو ها در تکاپوی غصب قدرت سال های بعد از ۱۹۳۰ که تغییر و تحول در جامعه آلمان اجتناب ناپذیر می نمود باز هم نا موفق بودند. زیرا تحقیر ملی حاصل از پیمان ورسای که موجب در معرض قرار گرفتن کشور در سراشیبی سقوط همه جانبه شده بود، رواج حس میهن پرستی را شدتی مضاعف بخشید و این امر مسبب قدرت گیری بسیار احزاب ملی گرایی مثل نازیسم شد. البته نمی توان منکر حمایت مالی و تبلیغاتی طبقه اشراف آلمان و کارخانه داران بزرگ از حزب ناسیونال سوسیالیسم شد که در انتخابات ۱۹۳۳ پیروز شده بودند. زیرا اولا این طبقه بالای اشراف زاده از نسل میهن پرستانی مانند بیسمارک بودند و بدین روی دارای دغدغه نجات کشور از نابودی اجتناب ناپذیر که تنها چاره ی آن تحولی گسترده در عرصه اقتصادی و مخصوصا سیاسی بود و ثانیا چون کشور در معرض انقلاب اجتماعی قرار گرفته بود، ترس از قدرت گیری نیروهای چپ تند رو که بعنوان دشمنان طبقه بالای جامعه شناخته می شدند و تجربه انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ روسیه هم این را ثابت کرده بود، این طبقه همه کاری برای ضربه به این نیروها و حفظ خود و ثروت خود انجام می دادند.
#یک_فنجان_سیاست
#کارگروه_تاریخ_و_سیاست
#انجمن_علمی_علوم_سیاسی
@utpsaa
Post #636
631