تئاتر؛ زمزمهای از دلِ خاموشی
تئاتر، قصهی دلیست که میان نور و تاریکی فریاد میزند، بیآنکه کسی صدایش را تا همیشه به خاطر بسپارد. هر شب، جانِ بازیگر بر صحنه ریخته میشود، و با خاموشی چراغها، خاموش میشود. گویی هر اجرا، مرثیهایست برای لحظههایی که میآیند تا از یاد بروند.
در تئاتر، لبخندها هم تلخاند؛ اشکها اما واقعیتر از هر گریهای که در زندگی میریزیم. بازیگر، دردهای نگفتهی آدمها را بر دوش میکشد، میسوزد، میخندد، میمیرد... و فردا دوباره از نو متولد میشود، برای قصهای که پایانش همیشه تنهاییست.
تماشاگر میرود، سالن خالی میشود، ولی آن صدا، آن نگاه، آن بغض ناتمام، در دلِ صحنه جا میماند. تئاتر، دنیای آدمهاییست که برای درک شدن فریاد میزنند، اما تنها با سکوت بدرقه میشوند.
و چه غریب است هنری که هر شب جان میگیرد، اما هرگز زنده نمیماند.
Post #26
298

- 👏 4
- ❤ 3
- 🙏 2
- 😍 1