📄 نخستین انقلاب پستمدرن؛ ۵۷ و چپ جهانی
👤 اشکان زارع
وقتی در سالهای پایانی دهه هفتاد میلادی، دودِ عودِ تئوریهای پستمدرن و سودای «پایان روایتهای کلان» بر آسمان پاریس سایه افکنده بود، شعبدهبازان روشنفکر و پیامبران پستمدرنِ سرخورده از مارکسیسم سنتی و تجدد، به دنبال یک موش آزمایشگاهی زنده میگشتند تا ترهات انتزاعیشان را روی آن بیازمایند.
انقلاب ۱۳۵۷ ایران، دقیقاً همان مائده آسمانی بود؛ ملغمهای غریب از طرد عقلانیت و شورش علیه توسعه، که در واقعیت چیزی جز «تجددزدایی از سیاست» نبود، اما به تفسیر رفقا با نقل به مضمون و اندکی خلاقیت بتوان آن را تبلور نابِ «امر سیاسی ضد بورژوازی» خواند.
وانگهی، ذوقزدگی روشنفکران از ۵۷ اینگونه بود که در فهم آینهوارِ کجنمای این محافل، یک قهقرای تاریخی، توانست عنوان پرطمطراقِ «نخستین انقلاب پستمدرن تاریخ» را به خود گیرد. این نامگذاری که در تیتر هم آن را گذاشتهام، از عنعنات فوکویی همه جا در جریان است.
در این میان، برخی از همین شیادان روشنفکری با چنان اشتیاقی عبای «معنویت سیاسی» را بر تنِ حوادث تهران کردند که گویی مانیفست رهاییبخش قرن بیستم ورق خورده است. چپِ جهانی که از فرط ملالِ سرمایهداری غربی و رسوایی اردوگاه شوروی به بنبست رسیده بود، با چشمانی بسته و دلی آکنده از رمانتیسیسمی بییال و کور، همچون عجوزهای بیرون رانده شده از روسپیخانه، از درون جعبه جادوی روشنفکری به دنبال «آرمانشهر گمشده» خویش در خاورمیانه میگشت. آنها کورکورانه به تطهیر و تقدیس خیزشی برخاستند که به نام «مستضعفین» و مبارزه با امپریالیسم، شمشیری از جنس شریعت و زمامداری ایدئولوژیک را بر گلوی دستاوردهای مدنی، نهادهای نوپا و آزادیهای فردی گذاشت. اما این کابوس رمانتیک دیری نپایید که سراب بودنش را عیان کرد. در این سوی میدان، متفکرانی که پایبند به عنعنات مارکسی نبودند، خرد نهادین و تداومِ تدریجی تاریخ را میفهمیدند، از همان آغاز این خوشخیالیِ تباهکننده را به باد تازیانه گرفتند.
وانگهی، امروز ما، بر شانه ایشان ایستادهایم و از منظری واقعبینانه، انقلاب ۵۷ را نه زایشگاه آزادی، بلکه گسستی وحشتناک و ویرانگر توضیح میدهیم که تاروپودِ پیوندهای ظریف مدنی، فرهنگی و تاریخی یک ملت را از هم میدَرید. روشنفکران فرنگی، از سر نفرتِ مالیخولیایی از تمدن و سنتهای مدنی خویش، به پیشواز توتالیترترین روایت از حاکمیت دینی در خاورمیانه شتافتند و هلهلهکنان، تیشه به ریشه تمدنی باستانی میزنند.
در این میان، یادآوری کلام صریح ژان ژاک روسو -همان متفکری که چپها به نامش سوگند میخورند- ضربه کاری را بر این بنای سراسر مغالطه فرود میآورد. روسو قرنها پیش در «قرارداد اجتماعی» با دقتی ریاضیوار هشدار داده بود که ترکیب «جمهوری» با حاکمیت قدسی، تناقضی مضحک و محال است؛ چرا که در ساختار یک جمهوری، حاکمیت منحصراً از سرچشمه «اراده عمومی» و قرارداد اجتماعی شهروندان مایه میگیرد و ورود احکام لاهوتی به ساحت قانونگذاری، معنایی جز نابودی اراده ملی ندارد.
روشنفکر فرانسوی، مثل فوکو، رسو را ندید و خواست آن منشأت موهوم را درباره ایران بنویسد. انقلاب ۵۷ برای چپهای جهان، مرهمی کاذب برای تسکین عقدههای ضدامپریالیستی بود؛ نمایشی که در آن «تجددزدایی از سیاست» را پیروزی بر طبقه بورژوا جا زدند. اما برای ملت ایران، این آزمایش نظری به بهای ویرانی نهادهای مدنی، سلاخی مشروطیت و انهدام تاریخی و تمدنی تمام شد. کارنامه این شعبدهبازی امروز عیانتر از همیشه است: تاوانی دهشتناک که یک ملت برای توهمات ایدئولوژیک داخلی و کفزدنهای شیادان روشنفکری غرب پرداخت.
◽️@utfinance◽️
Post #6917
577
- 👍 11
- 👎 4
- ❤ 1